تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 586

مساهمون:

ص٥٨٦
اعتمادش به خداوند بود در همه كار * نه بر اجرام و بر احكام ستاره شمرا فتنه كرد است سپاهش مطر از روى قياس * گرد بنشيند آنجا كه ببارد مطرا گر كشد سوى عدو نيمى از لشكر خويش * نگسلد تا در قنوج نفر از نفرا اى شهنشاه مظفر كه خداوند جهان * از همه پادشهان سوى تو دارد نظرا فاتح گيتى خواندش ملك العرش به نام * ساخت شمشير تو آن روز كه شمشير گرا حشر آراسته بايد كه ملك گيرد ملك * منت ايزد را كاراسته دارى حشرا تا گرازنده شود رنگ به كهسار و به راغ * تا نوازنده شود مرغ فراز شجرا سوى دشمن بگرازد تن عاصى بگداز * باش در صفهء شاهى چو به ديده بصرا طاعتت باد پذيرفته و عيدت مسعود * شب و روز تو ز يكديگر فرخنده ترا

در مدح اميرزاده عميد الملك مجد الدوله امير اصلان خان قاجار حكمران گيلان گويد

دل‌وجان هديه آوردم لب و زلفين جانان را * گراز من هديه بپذيرد طرب دل را فرح جان را چو زلف خويشتن بشكست پيمان وفادارى * شكسته‌زلف كى ديدى كه نشكسته است پيمان را يكى بنگر لب سيراب و چشم پر ز خواب او * اگر خواهى كه بينى اصل درد و اصل درمان را رخش سوسن و ليكن در شبه پوشيده سوسن را * لبش مرجان و ليكن در شكر پرورده مرجان را دلش ماند به سندان در ميان سينهء سيمين * ندانم تعبيت در سينه چون كرد است سندان را شد است از شرم مرواريد پنهان در صدف گويى * شنيده وصف آن بت روى مرواريد دندان را