هم در مدح حضرت اقدس اعلى شاهنشاه عهد ادام الله سلطانه
امروز بديدم آن بت چين را * صد حلقه زده دو زلف پرچين را
با آنهمه دل همىندانم كو * چون مىكشد آن دو زلف مشكين را
از تودهء مشك و سودهء عنبر * آراسته ارغوان و نسرين را
چون ديد مرا خشك همىخنديد * وز ماه نمود عقد پروين را
گفتم كه بدين خوشى نمىشايى * جز خدمت شاه ناصر الدّين را
تاج ملكان كه ملك را عدلش * آراسته چون صبا بساتين را
شاهى كه كند نسيم خلق او * آزرم بهار ماه تشرين را
لطفش عوض است آب حيوان را * قهرش بدل است نار برزين را
پيروزى راست با لواى تو * مهرى كه به ويس بوده رامين را
خصم تو زبون توست در هر حال * چونان كه همى پياده فرزين را
هرچند كه كبك تيزپر باشد * ناچار بود شكار شاهين را
ارجو كه به پيش تخت تو بينم * سالار طراز و مير سقسين را
بوم و بر دشمنان بخواهى سوخت * چونان كه امير غور غزنين را
در مدحت حضرت اقدس اعظم ملك الملوك عالم ناصر الدّين شاه
خوش نمايد همهگه زلفك آن خوشپسرا * خاصه آنكه ببرندش لختى ز سرا
نه كه آن زلف دلاويز دراز اولاتر * كه بود در شب كوتاه طرب مختصرا
بهر صيد دل عشاق چو زنجير و چو دام * زلفكان تافته و يافته بر يكدگرا
پشت عاشق شكند يا دل عاشق شكرد * طرهاش پشتشكن گشت مژه دل شكرا
لب او طعم شكر دارد و رنگ گل سرخ * با گل سرخ درآميخته گويى شكرا
كمر اى ترك چو بندى به ميان اندر تنگ * ترسم آسيب رساند به ميانت كمرا
قامت من به چه ماند به خم ابروى تو * ابروى تو به كمان ملك دادگرا
ناصلا الدّين شه غازى ملك نيكاختر * كه بود رايت او آيت نصر و ظفرا
خدمت او ره خير است و خلافش ره شر * همچو من كس ننمود است ره خير و شرا