تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 585

مساهمون:

ص٥٨٥

هم در مدح حضرت اقدس اعلى شاهنشاه عهد ادام الله سلطانه

امروز بديدم آن بت چين را * صد حلقه زده دو زلف پرچين را با آن‌همه دل همىندانم كو * چون مىكشد آن دو زلف مشكين را از تودهء مشك و سودهء عنبر * آراسته ارغوان و نسرين را چون ديد مرا خشك همىخنديد * وز ماه نمود عقد پروين را گفتم كه بدين خوشى نمىشايى * جز خدمت شاه ناصر الدّين را تاج ملكان كه ملك را عدلش * آراسته چون صبا بساتين را شاهى كه كند نسيم خلق او * آزرم بهار ماه تشرين را لطفش عوض است آب حيوان را * قهرش بدل است نار برزين را پيروزى راست با لواى تو * مهرى كه به ويس بوده رامين را خصم تو زبون توست در هر حال * چونان كه همى پياده فرزين را هرچند كه كبك تيزپر باشد * ناچار بود شكار شاهين را ارجو كه به پيش تخت تو بينم * سالار طراز و مير سقسين را بوم و بر دشمنان بخواهى سوخت * چونان كه امير غور غزنين را

در مدحت حضرت اقدس اعظم ملك الملوك عالم ناصر الدّين شاه

خوش نمايد همه‌گه زلفك آن خوش‌پسرا * خاصه آنكه ببرندش لختى ز سرا نه كه آن زلف دلاويز دراز اولاتر * كه بود در شب كوتاه طرب مختصرا بهر صيد دل عشاق چو زنجير و چو دام * زلفكان تافته و يافته بر يكدگرا پشت عاشق شكند يا دل عاشق شكرد * طره‌اش پشت‌شكن گشت مژه دل شكرا لب او طعم شكر دارد و رنگ گل سرخ * با گل سرخ درآميخته گويى شكرا كمر اى ترك چو بندى به ميان اندر تنگ * ترسم آسيب رساند به ميانت كمرا قامت من به چه ماند به خم ابروى تو * ابروى تو به كمان ملك دادگرا ناصلا الدّين شه غازى ملك نيك‌اختر * كه بود رايت او آيت نصر و ظفرا خدمت او ره خير است و خلافش ره شر * همچو من كس ننمود است ره خير و شرا