تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 582

مساهمون:

ص٥٨٢
چون يكى عاشق كه بوسد ساعد معشوق خويش * فتح و فيروزى ببوسد ساقهء لشكر ترا هركجا باشد شتاب و هركجا باشد درنگ * حزم چون كوه متين و عزم چون صرصر ترا تا بگردد آسمان و تا بتابد آفتاب * شاه باش و شهرياران جهان چاكر ترا چون نشينى بر فراز تخت شاهى آسمان * باز نشناسد ز افريدون و اسكندر ترا

در صفت بهار و مدح حضرت شهريار معدلت شعار شاهنشاه ايران

از باغ ببردند فرش ديبا * از راغ ستردند نقش زيبا شنگرف بشستند پاك از دشت * تا كوه به سيماب شست سيما مينا به چمن كرد باد يك‌چند * امروز كند كهربا ز مينا بلبل ننوازد به باغ بربط * صلصل نفرازد ز شاخ آوا گر بلبل گوينده گشت خاموش * وان زاغ خمش مانده گشت گويا گوينده چو بلبل زبان من به * در مدح خداوند آل طاها بينندهء غيب و شهود عالم * زيراكه خدا راست چشم بينا با صورت عرشى به عرش ظاهر * با صورت فرشى به فرش پيدا جسمش پسر آدم است ليكن * جانش پدر آدم است و حوا دانى كه چه چيز است رستگارى * بر حيدر و بر آل او تولا جنبيدن اشيا ز جنبش اوست * مشروح كنم بر تو اين معما چون تن كه بود در تصرف جان * ذاتش متصرف بود در اشيا در مدحت او گفتنى نگويم * زيراكه بترسم همى ز غوغا در كنه كمالش خرد برد پى * گر پشه برد پى به كنه عنقا اى آنكه همه انبيا كه و مه * موجند و بود گوهر تو دريا