ذاتش فروگرفته ز سر تا بن * اوج سپهر و مركز غبرا را
خورشيدوار نور تولايش * تابان ز چهره خسرو برنا را
بو نصر شاه ناصر دين شاهى * كار است دين و دولت دنيا را
خواهد سروش جايزه حور العين * از حيدر اين قصيدهء غرا را
در مدحت و ستايش سلطان السلاطين ناصر الدّين شاه قاجار
اى شكسته زلف خوش پيراسته دلبر ترا * حلقه بر حلقه است و چنبر بر سر چنبر ترا
چونكه چيزى بشكند آن را شود مقدار كم * پس چرا گشت از شكستن قدر افزونتر ترا
گرچه خوشبويند مرزنگوش و سيسنبر ولى * بندهء بويند مرزنگوش و سيسنبر ترا
باد هر ساعت ميان بندد جنيبت درجهد * تا كند گرد گل خود روى بازيگر ترا
چون سپاهى كش ملك ريزد به روى يكدگر * ريخته بند و شكن به روى يكديگر ترا
ناصر الدّين شاه غازى كش چو آرايى مديح * خامه لؤلؤ بار گردد نامه پرگوهر ترا
آن خداوندى كه از گل پيكر آدم سرشت * راست پندارى سرشت است از خرد پيكر ترا
چرخ همت برگماريد است كارد زير حكم * از كنار باختر تا دامن خاور ترا
باش تا گردون به رغم خسروان روزگار * بركشد بر گوشهء افسر ترا