تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 581

مساهمون:

ص٥٨١
ذاتش فروگرفته ز سر تا بن * اوج سپهر و مركز غبرا را خورشيدوار نور تولايش * تابان ز چهره خسرو برنا را بو نصر شاه ناصر دين شاهى * كار است دين و دولت دنيا را خواهد سروش جايزه حور العين * از حيدر اين قصيدهء غرا را

در مدحت و ستايش سلطان السلاطين ناصر الدّين شاه قاجار

اى شكسته زلف خوش پيراسته دلبر ترا * حلقه بر حلقه است و چنبر بر سر چنبر ترا چون‌كه چيزى بشكند آن را شود مقدار كم * پس چرا گشت از شكستن قدر افزونتر ترا گرچه خوشبويند مرزنگوش و سيسنبر ولى * بندهء بويند مرزنگوش و سيسنبر ترا باد هر ساعت ميان بندد جنيبت درجهد * تا كند گرد گل خود روى بازيگر ترا چون سپاهى كش ملك ريزد به روى يكدگر * ريخته بند و شكن به روى يكديگر ترا ناصر الدّين شاه غازى كش چو آرايى مديح * خامه لؤلؤ بار گردد نامه پرگوهر ترا آن خداوندى كه از گل پيكر آدم سرشت * راست پندارى سرشت است از خرد پيكر ترا چرخ همت برگماريد است كارد زير حكم * از كنار باختر تا دامن خاور ترا باش تا گردون به رغم خسروان روزگار * بركشد بر گوشهء افسر ترا
مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 581 | رضا قليخان هدايت