تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 577

مساهمون:

ص٥٧٧
چه اسيرى است كه گر باغ بهشتم بدهند * باز با صد هوسم ميل به كنج قفس است
* * *
از خدنگ غمزهء مردافكنت * آنچه من ديدم نبيند دشمنت
* * *
طره‌هاى پرخم رخسار يارم مىكشد * عاقبت اندر سر اين گنج مارم مىكشد

و له

از مهربانيش به طمع مىفتاد غير * شادم كه كامم آن بت نامهربان نداد وصلش نصيب گشت پس از سالها وليك * فرصت كه سير بينمش اين چشم تر نداد
* * *
مى فروشد اگر اين مغ‌بچه كو آنكه ننوشد * واعظ شهر غلط مىكند ار زهد فروشد
* * *
مغان كه آب عنب را شراب مىسازند * چه ساحرند كه آتش ز آب مىسازند
* * *
هرآن ساعت كه چشمانم بدان چشمان مست افتد * به چشمانت كه از چشمم به عالم هرچه هست افتد زپاافتادگانند از پيش اندر بيابانها * چنين آهوى وحشى كى به آسانى بدست افتد نداند قدر من آن لعبت شيرين مگر روزى * كه سرخوش باشد و در بزم رندى مىپرست افتد

و له

يارى كه عار باشدش از ياد كردنم * مشكل بخاطرش گذرد شاد كردنم اين بال‌وپر مرا نرساند به هيچ جاى * بىحاصل است از قفس آزاد كردنم شد پاسبان رفيقم و نزد سگان نشاند * تأثير كرد ناله و فرياد كردنم