كسى كو بر به تن هرگز نديدى خرقهء خلقان * كنونش جامه ز اكسون وز پرند و پرنيان كردى
گذشتم زين همه بيداد و كين آخر چه برتر زين * كه با من مهربان يار مرا نامهربان كردى
الا اى يار ديرينه كه اين گردون پركينه * هرآنچت گفت با من جور و كين كن بيش از آن كردى
به نسرين بر ز شاخ ضيمران بس دستها بستى * ز سنبل بر ز برگ سرخگل خوش سايبان كردى
جهان از كاروان صبح شد چون دشت تاتارى * يقين تارى ز مشك طره با اين كاروان كردى
636 سرهنگ تبريزى
نام ناميش حسن خان و از نجباى دارالسلطنهء تبريز و آبا و اجدادش در آن ولايت معروف و سلسلهء ايشان به سردارى و كلانترى مشهور و در خدمتگزارى شاهزادهء مغفور نايبالسلطنه خود خان مذكور منصب سرهنگى داشته و شاهزاده مغفرتپناه نيز با اين طايفه پيوندى فرموده نواب اشرف فيروز ميرزاى نصرة الدوله والدهء ماجدهاش از آن سلسله بوده سرهنگ را طبعى خوش و گاهى به غزليات مىپرداخته ازوست :
من اشعاره
هركس حرام گفته حلالش نمىكنم * با چون تويى نشستن و خوردن شراب را
* * *
مگرت تازه سر ريختن خون كسى است * كه به زير لحدم زندگى از نو هوس است