تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 574

مساهمون:

ص٥٧٤
لطيفه‌يى است ز لطفش همه نعيم جنان * نمونه‌يى است ز قهرش جحيم دار عذاب به كشتزار جهان قطره‌اى نمىباريد * نمى گر از يم جودش نبود يار سحاب هلال بر سر چرخ است از آن قبل افسر * كه از نخست مشكل شدش به شكل ركاب پى نثار درش ز اختران فلك هر شب * به كف گرفته طبقها ز گوهر ناياب به جنب رأيش گر دم زند ز تابش مهر * به پيش دستش بالد اگر ز جود سحاب چنان بود كه بتابد به جنب مهر سها * چنان بود كه بلافد بر محيط سراب

در شكوه از اهالى فارس و اظهار رنجش از اكابر شيراز

خجسته‌طالع و فرخنده‌فال و نيك‌اختر * هرآن‌كه چون من از مرز فارس كرد سفر چه فارس رنج روان و چه فارس آفت جان * چه فارس ماحى نفع و چه فارس حامى ضر رواج در وى هر نقد كان ز جهل و غرور * كساد از وى هر جنس كان ز فضل و هنر بود به خاصيت از آب آن چو آب حيات * شود به منفعت از خاك آن چو كحل بصر رسد ز منفعت اين مرا به چشم آزار * فتد ز خاصيت آن مرا به جسم آذر يقين كه در حضرش بوده جاه و منصب و مال * كسى كه گفته سفر هست قطعه‌يى ز سقر تبارك اللّه از خلق اين خجسته ديار * كه بخل شاهر ايشان ز جود معن اشهر به غير چند تن از خاندان رفعت و مجد * كه بوده‌اند به من بنده صاحب و ياور نه رحم داده خداشان نه مردمى نه وفا * نه اصل و نه نسب و نه حسب نه پا و نه سر به من اگرچه زيانشان رسيد سود من است * خداست عالم و هر ظلم را دهد كيفر گرم نباشد امروز جاه و مال چه غم * مرا قناعت از هرچه در جهان خوش‌تر

و له ايضا

بخ لك اى باد فروردين * اى مرهم هر خاطر حزين اين بوى تو يا بوى ياسمن * اين روى تو يا باغ ياسمين مانا كه تو روح مجسمى * بر خلق جهان اين سخن يقين زيراكه چنين صورتى به دهر * صورت نپذيرد ز ماء و طين