تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 570

مساهمون:

ص٥٧٠

و له

از گدايى در ميخانه شاهى كن طلب * وان در آن درگاه يكسان بين گدا و شاه را نيافتيم ز عيش جهان بجز حسرت * فروختيم به دنيا اگرچه عقبا را ريا همين بر عشاق نيست ور نه فقيه * امام شهر نگردد اگر ريا نكند
* * *
مرا خون شد ز هجرت گر دلى بود * ترا ويرانه شد گر منزلى بود

و له

اگر ز صحبت دردىكشان كناره كنم * به روى پير مغان چون دگر نظاره كنم بهار مىرسد آن به كه توبه را شكنم * چو فصل گل گذرد توبه‌يى دوباره كنم
* * *
ساغر غم هجر يار بهر من و توست * اين محنت و انتظار بهر من و توست عالم همه سرخوشند از بادهء وصل * اين دردسر خمار بهر من و توست
* * *
اى دل چكنم به او كه دلدار تو نيست * از يار چه پرسم كه چرا يار تو نيست با او چه سخن تو خود گرفتار شدى * ما را چه گنه كه او وفادار تو نيست
* * *

631 سلطانى مازندرانى

جنابش حاجى ميرزا رضا قلى اصلش از قريهء نواست در حضرت خاقان شهيد محمد شاه ، شاه قاجار منشى اسرار بود و در دربار خاقان صاحبقران منشى الممالك گشت و از اقران درگذشت چندى وزارت خراسان و فارس كرده خدمتش روزى افتاد و با منش لطفى كامل بود . گاهى غزلى