طوس شد چون پدرش را مغرب * يكقدم شد به طوس از يثرب
وين عجب نى كه نور مهر چو برق * يكقدم در رود به غرب ز شرق
نور خورشيد اين چه داند كرد * نور حق بين چها تواند كرد
خور جنبيت ز يك طرف تازد * او ز ششسوى تاختن سازد
همه جا زير پى سپردهء اوست * بلكه اين جمله نيز كردهء اوست
چرخ را زير پى كند حالى * نيست هم زير چرخ ازو خالى
پدرش را بريخت مأمون خون * خون او ريخت زادهء مأمون
در منقبت امام بزرگوار على بن محمد
زانچه اين هر دو از عنب ديده * عنبى پرده خون كند ديده
على بن محمد است نقى * هست عرجون نقى چو ببخ تقى
هم فروغ است بچهء خورشيد * هم فريدون سلالهء جمشيد
رشحهء جود اوست جان ملك * فضلهء فضل او روان فلك
ملكات ملك ز شيمت اوست * حركات فلك عزيمت اوست
تيغ بهرام و بربط ناهيد * زو فسان و فسون ستد جاويد
زو به دريا زدوده تاب نهنگ * زو به شخ پرستاره چرم پلنگ
مرغ بر شاخ نام او خواند * مور در خاك شكر او راند
نار را نور و خاك را گلشن * باد را جنبش آب را جوشن
او شه اين رمه است و نيز رمه * از همه باز آگه اوست همه
همگى اوست جز كه او هو نيست * نيست او هو و هيچ جز او نيست
در ستايش امام حسن بن على العسكرى ( ع )
خلف حيدر و امام انام * هم ازين بيش دان عليه سلام
حسن عسكرى وديعت اوست * سند سنت و شريعت اوست
ياد با شكر او شكر نكنم * شكر شكر او هدر نكنم