علم او نقش عقل كل بندد * حلم او بر محيط پل بندد
ثقل اكبر خلاصهء علمش * عرش اعظم سلالهء حلمش
عرش را گوش و گوشواره ازوست * چرخ را نيز يار و ياره ازوست
خردش خرده بر فلك گيرد * مگس ملك او ملك گيرد
بهر امت به جاى فوز و فلاح * صبر و صلح است در سداد و صلاح
صلح را چشم و چهره بر در اوست * جنگ را شير نر برادر اوست
جنگ را چون حسين شير نبود * هيچ شيرى چنو دلير نبود
شير كز پشت شير حق راند * بر همه شيرها سبق راند
دلوجان جز بهسوى شاه نكرد * جان پى شاه داد و آه نكرد
نيك و بد رشته زو به پيوسته است * سر هر رشته هم به دو بسته است
دوست را جمله در ترازو اوست * شمر را نيز زور و بازو اوست
تن او در غزا چو خسته شدى * آفرينش همه شكسته شدى
آفرينش همه تن او بود * زين ز هر شى رگى ز خون بگشود
خون چو از حلق او به خاك چكيد * خون گرست آن يزيد و شمر پليد
گرچه در خون ز دشمن آغشته است * هم نگهدار دشمن او گشته است
هيچ ازينسان كريم نامد مرد * كه دوا مىنهد به كيفر درد
در نعت بتول عذرا ام الحسنين فاطمه زهرا
اين گهر از صدف شرف جسته است * صدف از بحر لميزل رسته است
صدف گوهر شبير و شبر * جفت حيدر سليل پيغمبر
دختر مصطفى اگرچه زن است * شير مردان چو زنش نيمتن است
زن اگر چند نيم مردانند * بر او مرد نيم زن دانند
شير يزدانش اگر نبودى مرد * زيست از مرد در جهان او فرد
همتش ز اختران برشته كند * عصمتش بانگ بر فرشته زند
در جهان بود از جهانش ليك * جز به يزدان نبد سلام عليك