تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 561

مساهمون:

ص٥٦١
علم او نقش عقل كل بندد * حلم او بر محيط پل بندد ثقل اكبر خلاصهء علمش * عرش اعظم سلالهء حلمش عرش را گوش و گوشواره ازوست * چرخ را نيز يار و ياره ازوست خردش خرده بر فلك گيرد * مگس ملك او ملك گيرد بهر امت به جاى فوز و فلاح * صبر و صلح است در سداد و صلاح صلح را چشم و چهره بر در اوست * جنگ را شير نر برادر اوست جنگ را چون حسين شير نبود * هيچ شيرى چنو دلير نبود شير كز پشت شير حق راند * بر همه شيرها سبق راند دل‌وجان جز به‌سوى شاه نكرد * جان پى شاه داد و آه نكرد نيك و بد رشته زو به پيوسته است * سر هر رشته هم به دو بسته است دوست را جمله در ترازو اوست * شمر را نيز زور و بازو اوست تن او در غزا چو خسته شدى * آفرينش همه شكسته شدى آفرينش همه تن او بود * زين ز هر شى رگى ز خون بگشود خون چو از حلق او به خاك چكيد * خون گرست آن يزيد و شمر پليد گرچه در خون ز دشمن آغشته است * هم نگهدار دشمن او گشته است هيچ ازين‌سان كريم نامد مرد * كه دوا مىنهد به كيفر درد

در نعت بتول عذرا ام الحسنين فاطمه زهرا

اين گهر از صدف شرف جسته است * صدف از بحر لم‌يزل رسته است صدف گوهر شبير و شبر * جفت حيدر سليل پيغمبر دختر مصطفى اگرچه زن است * شير مردان چو زنش نيم‌تن است زن اگر چند نيم مردانند * بر او مرد نيم زن دانند شير يزدانش اگر نبودى مرد * زيست از مرد در جهان او فرد همتش ز اختران برشته كند * عصمتش بانگ بر فرشته زند در جهان بود از جهانش ليك * جز به يزدان نبد سلام عليك