تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 558

مساهمون:

ص٥٥٨
در باغ شهامت گل بربار تو بودى * بر فرق ستم تيغ گهردار تو بودى دولت را در خورد و سزاوار تو بودى * ايزد ندهد جز كه سزا را بسزاوار امن تو پى هر تن خفتانى و گبرى است * جود تو جهان را پس هر كسرى جبرى است هول تو به هر خاطر ببرى و هژبرى است * از بهر بدانديش تو هر شهدى صبرى است وزبهر نكو خواهان هر كف تو ابرى است * ابرى است كه بارانش بود درهم دينار ايران ز تو امروز ز جنت دوسه بهر است * هر مرغ بنى خلدى و تسنيمش نهر است كوه و در و هامون همه فرخارى شهر است * عالم چو عروسى و سر كلك تو مهر است آن كلك كه ترياق است آن كلك كه زهر است * در جام جفاپيشه و در كام نكوكار از بيم تو بهراسد در چرخ ستاره * پنهان شود از سهم تو در سنگ شراره ارغون تو رويد چو گيا لعل ز خاره * وان زهر روان‌كاه شود نوش گواره تعبير به دولت رود از خواب گزاره * چون روى تو در خواب همىبيند احرار كوه از فزع تو به دو صد جاى بكفته * وز باد نهيب تو سر شير كشفته از آتش خشم تو دل دوزخ تفته * عمر عدويت را فلسك برتر رفته از سال به مه كرده و از ماه به هفته * چندانكه نماند است ز اعداى تو آثار اعداى ترا ايزد پركنده همىكرد * پركنده همىكرد و غم آكنده همىكرد هر حريرا خوارتر از بنده همىكرد * هر سروى را بيد سرافكنده همىكرد چندانكه ز بيم تو پناهنده همىكرد * اين را به دم كژدم و آن را به دم مار دولت به تو يك عاشق آشفته همى باد * اقبال تو همچون گل بشكفته همى باد