تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 556

مساهمون:

ص٥٥٦
تا جرگهء خرچنگ سراپرده كشيده * اطراف بيابان دهن شير شميده وان جاده بمانندهء شمشير كشيده * من اى عجبى بردم شمشير بهنجار چون ديدهء ضرغام به فرق اندر فرقد * گردون ز رهى با وتد زر مزرد وان تيغ مجره به كف ديو مجرد * پروين گهر قبضهء شمشير مهند جدى چو به گرد اندر يك سفتهء عسجد * عسجد ز حديد آخته قوسى چو سيه قار شب را ز بن آن پايك پوينده شكستند * از راحله‌اش بند عمارى بگسستند بر جاى خود اندرش چنان سنگ ببستند * بستند و گسستند و شكستند و بخستند آنگاه به قطران و به قيروش بشستند * يعنى نكند صبح پس اين شب ديدار از هول عنان در كف من مار همىگشت * در سينه نفس چون دم منشار همىگشت همس پى ذرگم كم گفتار همىگشت * يك خار دوصد نيزهء خونخوار همىگشت تاريكى شب مرگ تن او بار همىگشت * تن بود مرا در دهن مرگ تن او بار لا حول همىگفتم و آن ديو دژآهنگ * دم آخته چون پرچم شاهان به صف جنگ بنوشت ره و سنگ برفت از شكم سنگ * چون ماهى زى بحر و چو مه زى در خرچنگ چندانكه برآورد بدان عبرگهم تنگ * از عون خداوند خدا ايزد دادار ديدم به دو صد بختى چون آهوى دشتى * يا بر دجله رفتم بهم دوصد كشتى وان جوق ظعاين همه مرغان بهشتى * وزروى روش قبلهء زردشت كنشتى هودج دو يكى چون جوزا از هم پشتى * جوزاش به يك جفت قمر گشته گران‌بار بر كاهل هر جمل كسايى است مخطط * از هودج هر ماه مه چارده در خط