تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 554

مساهمون:

ص٥٥٤
نعل سمندت به رزم رخنه به خاره كند * رمح تو جرم هلال زرين پاره كند تير تو آماجگاه چشم ستاره كند * زخم تو در كوه قاف رخنه كند همچو سين اى شسته ز آب تيغ نامهء مردان مرد * اندر ميدان ملك مرد تو باشى و فرد رخش تو اندر مصاف گردان آرد به گرد * خون بچكانى به تيغ از فلك لاجورد اى دل تو بحر ژرف وى رخ تو باغ درد * جز تو ندارد بمرد دور شهور و سنين چرخ به ملك اندرت يك‌تن كاليوه‌يى است * از شجر همتت هر دوجهان ميوه‌يى است ماز ز برق سنانت تاب زده جيوه‌يى است * گر تو نه‌اى شاه نو ملك زن بيوه‌يى است اين سخن من به شعر شيواتر شيوه‌يى است * سهل چو باد شمال صعب چو حصن حصين گلشن آمال را شاخ مبارك تويى * مصحف اقبال را قاف و تبارك تويى ملك اگر مردم است ديده و تارك تويى * در كمر شهريار تيغ بلارك تويى خاتمت خسروان اللّه جارك تويى * حافظ جان تو باد رحمت جان‌آفرين ملك جهان تا ابد بهر تو پردخته باد * چرخ به درگاه تو چاكر فرهخته باد رايت اقبال تو تا فلك آهخته باد * با امنت شير شير بهر بره دخته باد گنج جهان بيش‌وكم جود تو برسخته باد * باد الهت مغيث باد خدايت معين

مسمط ديگر در اقتفاى شيوه حكيم منوچهرى دامغانى به مدح صاحب معظم

دى خيمه فروهشت به كه راكب و راجل * پر شد دره و دشت ز آواز جلاجل من جستم و ديدم كه از آن حركت عاجل * كس آمدنى نى نه به عاجل نه به آجل وز حى نكند تذكره جز سنگ مراجل * گفتم چه شد اى رب كه نه داراست و نه دلدار