نعل سمندت به رزم رخنه به خاره كند * رمح تو جرم هلال زرين پاره كند
تير تو آماجگاه چشم ستاره كند * زخم تو در كوه قاف رخنه كند همچو سين
اى شسته ز آب تيغ نامهء مردان مرد * اندر ميدان ملك مرد تو باشى و فرد
رخش تو اندر مصاف گردان آرد به گرد * خون بچكانى به تيغ از فلك لاجورد
اى دل تو بحر ژرف وى رخ تو باغ درد * جز تو ندارد بمرد دور شهور و سنين
چرخ به ملك اندرت يكتن كاليوهيى است * از شجر همتت هر دوجهان ميوهيى است
ماز ز برق سنانت تاب زده جيوهيى است * گر تو نهاى شاه نو ملك زن بيوهيى است
اين سخن من به شعر شيواتر شيوهيى است * سهل چو باد شمال صعب چو حصن حصين
گلشن آمال را شاخ مبارك تويى * مصحف اقبال را قاف و تبارك تويى
ملك اگر مردم است ديده و تارك تويى * در كمر شهريار تيغ بلارك تويى
خاتمت خسروان اللّه جارك تويى * حافظ جان تو باد رحمت جانآفرين
ملك جهان تا ابد بهر تو پردخته باد * چرخ به درگاه تو چاكر فرهخته باد
رايت اقبال تو تا فلك آهخته باد * با امنت شير شير بهر بره دخته باد
گنج جهان بيشوكم جود تو برسخته باد * باد الهت مغيث باد خدايت معين
مسمط ديگر در اقتفاى شيوه حكيم منوچهرى دامغانى به مدح صاحب معظم
دى خيمه فروهشت به كه راكب و راجل * پر شد دره و دشت ز آواز جلاجل
من جستم و ديدم كه از آن حركت عاجل * كس آمدنى نى نه به عاجل نه به آجل
وز حى نكند تذكره جز سنگ مراجل * گفتم چه شد اى رب كه نه داراست و نه دلدار