تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 552

مساهمون:

ص٥٥٢
نه مه زائيد زن او ز پس يك چله * گرچه زنى زنگى است بىكس و بىقابله بچه بزايد همه روشن چون مشعله * هرگز زنگى نزاد بچه چو خاتون چين مىشود اندر دماغ كاخ و شبستان كند * روى خزان‌كرده را همچو گلستان كند خاطر پژمرده را چون دل مستان كند * زال كهن گشته را رستم دستان كند روبه ناچيز را شير نيستان كند * وز دل سودازده سازد صد فرودين باده اندر گلو آتش تر تاخته * پويه به عرق و عصب مورچه‌وش ساخته گرميش اندر دماغ خانه بپرداخته * خيمه برافروخته دست بينداخته او چو عقابى شده عقل چنان فاخته * مىچكند با عقاب فاخته در صف كين باده از بوى خوش مشك بپوشد همى * چون ريزى در قدح لعل بجوشد همى چون نوشى با خرد سخت بكوشد همى * پس خرد از زخم او مىبخروشد همى ميدان خالى كند خانه فروشد همى * همچون ضحاك يل از پسر آبتين گرچه مى از جام زر كوس زند بر عقيق * بوى فرستد به مشك رنگ دهد بر شقيق من نخورم زان عقيق چند بود گر عتيق * دل ننهم بر عتيق سر نكشم از طريق خون عدوى ملك نوشم جاى رحيق * بىگنه و بىخمار چون مى خلد برين ناصر دين خداى فرهء فضل إله * زينت تاج و نگين درخور تخت و كلاه حجت تيغ و سنان قايد گنج و سپاه * چشم و چراغ ملك راد وليعهد شاه آنكه چو باز سپيد آنكه چو شير سياه * گاه كفاف و كرم روز كمان و كمين اى كرمت دستگير از پى افتادگان * حكم ترا در كمند گردن شهزادگان
مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 552 | رضا قليخان هدايت