نه مه زائيد زن او ز پس يك چله * گرچه زنى زنگى است بىكس و بىقابله
بچه بزايد همه روشن چون مشعله * هرگز زنگى نزاد بچه چو خاتون چين
مىشود اندر دماغ كاخ و شبستان كند * روى خزانكرده را همچو گلستان كند
خاطر پژمرده را چون دل مستان كند * زال كهن گشته را رستم دستان كند
روبه ناچيز را شير نيستان كند * وز دل سودازده سازد صد فرودين
باده اندر گلو آتش تر تاخته * پويه به عرق و عصب مورچهوش ساخته
گرميش اندر دماغ خانه بپرداخته * خيمه برافروخته دست بينداخته
او چو عقابى شده عقل چنان فاخته * مىچكند با عقاب فاخته در صف كين
باده از بوى خوش مشك بپوشد همى * چون ريزى در قدح لعل بجوشد همى
چون نوشى با خرد سخت بكوشد همى * پس خرد از زخم او مىبخروشد همى
ميدان خالى كند خانه فروشد همى * همچون ضحاك يل از پسر آبتين
گرچه مى از جام زر كوس زند بر عقيق * بوى فرستد به مشك رنگ دهد بر شقيق
من نخورم زان عقيق چند بود گر عتيق * دل ننهم بر عتيق سر نكشم از طريق
خون عدوى ملك نوشم جاى رحيق * بىگنه و بىخمار چون مى خلد برين
ناصر دين خداى فرهء فضل إله * زينت تاج و نگين درخور تخت و كلاه
حجت تيغ و سنان قايد گنج و سپاه * چشم و چراغ ملك راد وليعهد شاه
آنكه چو باز سپيد آنكه چو شير سياه * گاه كفاف و كرم روز كمان و كمين
اى كرمت دستگير از پى افتادگان * حكم ترا در كمند گردن شهزادگان
مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 552
مساهمون: رضا قليخان هدايت
ص٥٥٢