تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 549

مساهمون:

ص٥٤٩
زمين چو لجهء سيماب سفته جاىبجاى * اجل چو ضيغم كين‌توز خفته گاه‌به‌گاه كسى كه بر زبر كشتهاى تو گذرد * ز سر بيفتد از آسيب آسمانش كلاه اگر نهنگ شناور نبود اسب ملك * هزار بار چسان شد ز بحر خون به شناه دگر نرويد جز تيغ و تير خون‌آلود * از آن زمين كه ترا ربوده است لشكرگاه ز كبر بار دگر سايه نفكند بر شير * اگر به سايهء اسب تو بگذرد روباه ز خيمهء تو بن ميخهاى زرين است * كه خلق از اين طرفش آفتاب خواند و ماه

و له ايضا

اى طرهء نگار چه طرارى * خورشيد در به جيب نهان دارى پرده شوى به مهر مگر ميغى * حلقه زنى به گنج مگر مارى عنبر به ساده سيم همىپاشى * سنبل به لاله برگ همىكارى باغ عبير سكنه و سامانى * زاغ عقيق مخلب و منقارى پرتاب اخگرى را برهونى * موهوم نقطه‌اى را پرگارى پشت منى ز بس دژم و گوژى * بخت منى ز بس سيه و تارى ابرى و با ستاره به پرخاشى * ديوى و با فرشته به پيكارى چون آستين موسى عمرانى * از نور از آن هميشه به ديدارى چون راهوار زادهء كاووسى * در نار از آن هماره سبكبارى سر تا به پا به سلسله‌اى گويى * بدخواه ملك داور دادارى

مسمط متخلص به مدحت شهريار گيتىستان حضرت ناصر الدّين شاه قاجار بن محمد شاه مغفور

خون شفق سرخ كرد دامن نيلىطبق * بادهء حمرا كجاست سرخ چو خون شفق گل به بستان باغ پهن گشاده ورق * بلبل از نيم‌شب پيش نهاده سبق اى پسر چنگ‌زن چنگ بزن بر نسق * زود كه شد زخمه‌ات زخم دل رامتين ريخت شفق در افق بادهء ياقوت‌رنگ * پروين پنگال لعل در كف خاتون زنگ