تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 550

مساهمون:

ص٥٥٠
نعش چو كاسهء رباب عقرب چون پشت چنگ * چرخ ز استارگان گشت چو چرم پلنگ ماه به درياى نيل سر بر زد چون نهنگ * چهرهء او جانفزا جنبش او سهمگين ظلمت بر چرخ ماه نوبت شاهى زده است * وين حشر ديوچهر ماه به ماهى زده است تاش نپرسند راز شب به سياهى زده است * خيمهء زرينه ميخ بهر ملاهى زده است ساقى وقت غبوق جام به گاهى زده است * چهرهء او گشته لعل لعلش چون انگبين دام و دد از بيش‌وكم خامش و آهسته‌اند * مرغان چو ماهيان جمله زبان بسته‌اند مردم بيهوده‌پوى پاى براشكسته‌اند * خوابگهى همچو سنگ هريك آرسته‌اند بهر طرب مىكشان وقت چنين جسته‌اند * غم بگساريد هان مى بگساريد هين شب حبشى بانوى است تنش بمشكين پرند * يكسره تاريكيش تاب گرفته كمند شوله‌اش آويز لعل غفرش چون گيس‌بند * كرده به زير قدم دشت و در و لور كند در ده بگماز لعل اى پسر نوشخند * زان كه به شب چون سهيل تابد از ساتكين انجمنى دلكش است شب پى مىخوارگان * مشعل كردن ز ماه شمع ز استارگان رفته ميان جاى باغ با دوسه مىبارگان * خوردن بگماز لعل با دوسه مهپارگان خيز هلا اى به رخ چون شه سيارگان * تا بگرازيم خوش بر گل و بر ياسمين شد شب ما چون بهشت در مه ارديبهشت * گرچه نيارست شد هرگز شب در بهشت ساقى بگماز كن قبلهء آزردهشت * تا شوم آتش‌ستاى همچو كشيش كنشت زان كه دماند سهيل عكسش از خاك و خشت * بند سفالين چراش بايد و سمج گلين آنكه به شب صد هزار شمع و چراغ آمده است * بويش از شصت ميل پيك دماغ آمده است