تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 547

مساهمون:

ص٥٤٧
موسى دريا شكاف معنيم من بهره نيست * قبطى خفاش دل را از يد بيضاى من من به سيلى سيب‌گون سازم رخ آبى سلب * واى اگر از رخ براندازد سلب سيماى من گر همه خون جگر جاى مىام باشد به جام * باز ميگون گويى از مى گونهء حمراى من شعر من چون عقد پروين بود و اينك شعر من * رشتهء پروين شد است از چشم پروين‌زاى من چشم من گر رشتهء پروين برافشاند رواست * تا چرا داراى من را نيستى پرواى من

و له

شاهد شبگير چون چهر از نقاب انگيخته * آتشين رخ دلبران بنگه در آب انگيخته روى پنهان مىكنند از بيم سيمين‌پيكران * چرخ چونان دشنهء زرين قراب انگيخته اين دم گرگ است كاندر جوى شير آمد پديد * يا نهنگى بحرپيما سر ز آب انگيخته اين همه سورى سحر با آتش مشرق گداخت * پس يكى مينا از آن بصرى گلاب انگيخته رستم شب اين رسن در چه پى بيژن فكند * شاه تركان را ازين غوغا ز خواب انگيخته چرخ طشت و خور سر نغز سياووش است و صبح * اين منش در شنعت افراسياب انگيخته