تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 546

مساهمون:

ص٥٤٦
ز گرد تيره رخ آفتاب شست نهان * سيه سحاب بگسترد گفتىيى دامن فغان توب چو رعد و شرار تيغ چو برق * مسير تير چو باران رخ مصاف چمن زمانه تنگدل آمد بدان صفت كه جهان * به چشم اهل هرى شد چو چشمهء روشن ز قحط گفتى ديوار شهر بر مردم * سياه چون چه يوسف شد و چه بيژن نه بنده ماند و نه مولى نه اسب ماند و نه مرد * نه ده بماند و نه مزرع نه دانه نه خرمن

در مدح حاجى ميرزا آقاسى وزير محمد شاه

چون صدف تاج است خاموشى دل داناى من * گوش جان بىقرطه ماند از لؤلؤ لالاى من خاطر من ز آتش چرخ سدابى شد عقيم * مورد مورى نيرزد طبع دريازاى من خاطر من بود دريا و بن پراكنده خيال * آتشى زد در درون و خشك شد درياى من از ره چشم آب آتشگون از آن بگشاد دل * كاتش سودا بود آب رخ صفراى من كيميا را از در تصعيد و حل ميناى چشم * بوتهء سيماب شد بر آتش سوداى من بىگمان ميناى چشم من رهى دارد به دل * كآورد ميناى چشم من ز دل صهباى من تا دل خونين من از جور گردون خم شده است * هرگز از صهبا نخواهد شد تهى ميناى من ديدهء عذرا به زهدان عنب‌گون حمل يافت * زاد زان بنت العنب از ديدهء عذراى من بخت من سرخاب دل منكوس از انكيس يافت * زان همى سرخاب بارد چشم خون‌پالاى من