تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 543

مساهمون:

ص٥٤٣
به كينه خواهى چندان به هم زدند سپاه * كه تير گشت همه لنگ و ناى شد الكن به روى هم بفتادى به نيزهء ده باز * به يكدگر بسرشتى ز گرزهء ده من شكسته‌بال سوار و گسسته تنگ سمند * بريده پاى درفش و دريده پوست مجن چو ماه داشت و شاقى عزيزتر از جان * كه ماه مصر چو زندانيش به چاه ذقن همش به پيچش جراره شاخ سيسنبر * همش بسايهء بيجاده باغ نسترون چو ماه روشن آمد به كام اژدرها * كه ز اژدها نرهد مه چو نيك شد روشن برهنه گردش و تن از پرند عريان ساخت * كه آفتاب برهنه خوش است و عريان تن به كنج خانه‌اش آنگه چو مار مأمن كرد * كه گنج ماند مأمون چو مار را مأمن گهر بسفت و به رشته كشيد در ثمين * كه رشته در ثمين مىكند فزون به ثمن كه گر چو آب ز خاره برآورى باره * و گر چو آتش ز آهن به بر كنى جوشن شوم چو آهن و بگشايم آب از خاره * شوم چو خاره و آتش برآورم ز آهن سپه به جنبش آمد چو موج از دريا * كمان به بارش آمد چو ابر در بهمن نصيب گردان گرديد سكنه و سامان * به دست تركان افتاد خانه و مخزن زمين ز مرد همىگشت بيشهء ضيغم * فلك ز گرد همىبست كلهء ادكن هم از سنان درخشان هوا چو كوه بدخش * هم از حسام يمانى زمين چو كان يمن ز بام تا به گاه گرمگاه هر دو سپاه * به تيغ صخره شكاف و به گرز خاره‌شكن به يكديگر بسرشتند تارك و مغفر * ز يكدگر بدريدند عيبه و جوشن

و له ايضا در مدح سلطان غازى محمد شاه قاجار نور الله مرقده

كه را چون چهر شد روشن ميان تيره‌گون جوشن * كند چون مهر از جوشن جهان قيرگون روشن دگر جوشيد آن جيحون كش آمد موج روئين خم * دگر توفيد آن هامون كش آمد فوج روئين‌تن