تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 542

مساهمون:

ص٥٤٢
سرخ گشته ناف آهو همچو چشم نره‌شير * تيره گشته پشت هامون همچو روى اهرمن لاله‌گون از ابر ريزد ژاله در حلق زمين * آتشين از طبع خيزد عطسه در مغز زمن گرم شد طبع هوا زان سان كه كام اژدها * سخت شد بيخ گيا آن‌سان كه شاخ كرگدن چون حسام پيلسم شد سرخ ساق پيلگوش * چون نصال نستهن شد لعل برگ نسترن

و له ايضا در مدح نواب محمود ميرزا

هزار دستان سازد زمانهء ريمن * به دستيارى اين ديوپاى اهريمن بلاى بلبل گردد گه از غريو غراب * روان سارى سوزد گه از سرود زغن نمود ديدهء بوجهل روشن از نورى * كه لن‌ترانى راندى به وادى ايمن وز آفتاب مدينه دمى نديد قران * دميد گر پس قرنى ستاره‌اى ز قرن ابو المؤيد محمود ميرزا كه سپهر * به دست شاهد قدرش چو دست‌اورنجن پس از چهارده و چار پنجه دو پانصد * ز سال هجرت آن اصل و فرع فرض و سنن به شه درست دو ده بيور از درست سپرد * گرفت مرز لرستان به مايهء مثمن بهار خلقش و آن خاك چون سحاب و گياه * سحاب دستش وان بوم چون بهار و چمن رسيد چون مه اقبال او به حد كمال * همىبكاست و اين است ماه را ديدن تقى شهش ز ملك شد به ملك ملك خداى * كزان رهين شكنج آمد و قرين حزن شهش سپرد نهاوند و لرستان بگرفت * به دام كى شود آسوده طاير گلشن همىكشيد سپاه و همىنمود نبرد * به هر دو روز گرازان شدى پى گرزن خديو ايران پروانه راند در عزلش * همىفسرد ز پروانه شمع نورافكن سپس چهار مه اندر حصار روئين‌دز * نشست با دل دستان و عزم روئين‌تن ز چارسو سپه آمد كه چاك‌چاك آرند * به زخم صارم پولاد كوه ريم آهن بساط چرخ بيندود گرد قيرآگين * بسيط خاك بيا كند مرد تيرآژن ولى نگشت كسى بر به سلم از گردون * ولى نبرد كسى زر به ناخن از معدن ز رزم يافت تقى شه كه ديد مىنتوان * بخار نسترون سفت درع نستيهن بريد مهر ز كينه كه چار ماه افزون * به پاى دز ارنى گفت و پاسخ آمد لن
مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 542 | رضا قليخان هدايت