ماه را هرگز نبود است آن دو لعل نوشخند * سرو را هرگز نبود است آن دو جعد مشكدان
ماه كى آويخت هرگز زلف مشكين از كنار * سرو كى انگيخت هرگز كوه سيمين از ميان
چون خزان ديده چمن تا چندى آخر بىبهار * اى بهار جان مشتاق اى بهشت دلستان
گر ز سرما سوگوارى برفروزم آتشى * آتشى بس بىگزند و آتشى بس بىدخان
آتشى پرتاب همچون روى يار تندخوى * آتشى سيال همچون آب چشم ناتوان
در قدح اندر چو مهر و چون به خم اندر سهيل * در دماغ اندر چو مغز و چون به مغز اندر چوپان
هم فتوت را فروغ و هم سخاوت را نسب * هم شجاعت را توان و هم مروت را روان
اصل رادى بيخ مردى فر فهم و آب عقل * ساز رامش چشم بينش قوت دل قوت جان
گر نبودى جنبش آن كى از آن دادى خبر * گر نبودى تابش آن چون به دو بردى گمان
جنبشى چونان كه گويى برپرد از ساتكين * تابشى چونان كه گويى برجهد از باردان
در جنان كوثر عجب نبود ازين بايد عجب * كاندر آن بينى رخ ساقى چو در كوثر چنان
اين بهار دلفروز و اين شراب خوشگوار * هين بيا تا ما و تو باشيم شاد و شادمان
در چنين بزم و چنين بستان پياپى دركشيم * ساغر صهبا به ياد داور كشورستان
نصرت دين ناصر الدّين شاه غازى آنكه هست * داور كشورستان و خسرو صاحبقران
در صفت بيمارى خود به عراق و وصول امير الامراء العظام غلام حسين خان سپهدار
به اصفهان كه ز يزدانش باد صد نفرين * فتاده بودم يك اربعين جنين و انين
گهى در آب عرق چون غريق در جيحون * گهى ز تاب مرض چون حريق در سجين
هزار بار برافزون معاينه ديدم * مخايل ملكالموت و حفره و تلقين
مرا كه طبع بدى آسمان پروينزاى * ز ديده گشت رخم آسمان پر پروين
سپس كه اختر من با افول كرد قران * سپس كه طالع من با زوال گشت قرين
تن نزار دگر ديد روز بهبودى * چو شبشمار دو ده عشر كرد از عشرين
مرا ز بخت شكفتى كه محنتى چونان * چه شد كه باز بدل شد به راحتى چونين
سروش غيبى گفتى به گوشم اندر گفت * كه اى بدائع معنى به لفظ تو تضمين