بامداد افسردهخاطر چون خزان ديده نهال * شسته بودم در خيال آن مه نامهربان
ناگه آن خرم بهارم اندر آمد در وثاق * كرده بالاى چو تير از سهم سرما چون كمان
خندخندان آن رخ خورشيدوش خورشيدفش * لرزلرزان آن تن سيمابگون سيمابسان
خندهيى نى از شگفتى لرزهيى نى از سماع * مهر گفتى گشت خندان سرو گفتى شد نوان
كرده چون لرزنده سرو آن قامت چو نارون * كرده چون تارى شبه آن لاله چون ناردان
لعلش از فرسايش گوهر به رخ مانده فگار * آبش از دنبالهء نرگس به گل گشته روان
گونه چون نار كفيده جبهه چون تابان سهيل * چون سهيل افروخت نار افزون كفيده بىگمان
خواست گفتى شوشهء سيمتنش بيرون جهد * بس بلرزيدى در آن اندام سيمين استخوان
عقد مرواريدش ازبس كوفته بر يكدگر * ريخت مرواريد تر گفتى ز لعل خوردهدان
پوست همچون مغز بادام از سرين بگذاشتى * گر بر آن كس دست سودى از براى امتحان
جستم از جاى و دويد آغوش بگشادم به مهر * تنگ بگرفتم به برزد بوسه بر چشم و دهان
آمد و آورد و شست و شاندمش اندر كنار * وان تن چون قاقمش در خز نهفتم در زمان
مجمره افروختم وز عود عنبر سوختم * كاخ را در راه و روزن بركشيدم بادبان
آن شكسته گونه باز افروخت همچون نارگل * وان شبهگون لعل باز آمد به رنگ بهرمان
برشكفت از خرمى چون گلبن اندر صبحگاه * گفت كاى گلزار چهرم را نكوتر باغبان
نيستى غمگين كه بگذشت آن زمان كز فرخى * ما و تو رفتيم بر سبزه عنان اندر عنان
ملحم شنگرفگون و ديبهء مشكين طراز * گفتى اندر باغ گسترد است چينى كاروان
اين زمان در كنج اين بيغوله مىبايد خزيد * ساخت چون شاگرد گلخنتاب آنگه خانمان
گفتم اى فرخنده گلشن گفتم اى نخل مراد * گفتم اى زيبنده بستان گفتم اى سرو چمان
لاله گو ديگر مخيز و ارغوان هرگز مروى * هم لبان چون لاله دارى هم رخان چون ارغوان
نه شكوفه سرزند چون اين رخ عاشق فريب * نه بنفشه بردمد چون اين خط عنبرفشان
نه چو روشن روى تو دلكش برويد نسترن * نه چو مشكين موى تو خرم برآيد ضيمران
سر و بن چون قد تو كى سركشد از جويبار * سرخگل چون خد تو كى بشكفد از گلستان
هم بود جرارهء جعد تو سيسنبر طراز * هم بود جو دانهء چهر تو نيلوفر نشان
رست نيلوفر ز آب اين از كنار آفتاب * خفت سيسنبر به خاك اين بر بساط پرنيان
مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 539
مساهمون: رضا قليخان هدايت
ص٥٣٩