تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 539

مساهمون:

ص٥٣٩
بامداد افسرده‌خاطر چون خزان ديده نهال * شسته بودم در خيال آن مه نامهربان ناگه آن خرم بهارم اندر آمد در وثاق * كرده بالاى چو تير از سهم سرما چون كمان خندخندان آن رخ خورشيدوش خورشيدفش * لرزلرزان آن تن سيمابگون سيماب‌سان خنده‌يى نى از شگفتى لرزه‌يى نى از سماع * مهر گفتى گشت خندان سرو گفتى شد نوان كرده چون لرزنده سرو آن قامت چو نارون * كرده چون تارى شبه آن لاله چون ناردان لعلش از فرسايش گوهر به رخ مانده فگار * آبش از دنبالهء نرگس به گل گشته روان گونه چون نار كفيده جبهه چون تابان سهيل * چون سهيل افروخت نار افزون كفيده بىگمان خواست گفتى شوشهء سيم‌تنش بيرون جهد * بس بلرزيدى در آن اندام سيمين استخوان عقد مرواريدش ازبس كوفته بر يكدگر * ريخت مرواريد تر گفتى ز لعل خورده‌دان پوست همچون مغز بادام از سرين بگذاشتى * گر بر آن كس دست سودى از براى امتحان جستم از جاى و دويد آغوش بگشادم به مهر * تنگ بگرفتم به برزد بوسه بر چشم و دهان آمد و آورد و شست و شاندمش اندر كنار * وان تن چون قاقمش در خز نهفتم در زمان مجمره افروختم وز عود عنبر سوختم * كاخ را در راه و روزن بركشيدم بادبان آن شكسته گونه باز افروخت همچون نارگل * وان شبه‌گون لعل باز آمد به رنگ بهرمان برشكفت از خرمى چون گلبن اندر صبحگاه * گفت كاى گلزار چهرم را نكوتر باغبان نيستى غمگين كه بگذشت آن زمان كز فرخى * ما و تو رفتيم بر سبزه عنان اندر عنان ملحم شنگرف‌گون و ديبهء مشكين طراز * گفتى اندر باغ گسترد است چينى كاروان اين زمان در كنج اين بيغوله مىبايد خزيد * ساخت چون شاگرد گلخن‌تاب آنگه خانمان گفتم اى فرخنده گلشن گفتم اى نخل مراد * گفتم اى زيبنده بستان گفتم اى سرو چمان لاله گو ديگر مخيز و ارغوان هرگز مروى * هم لبان چون لاله دارى هم رخان چون ارغوان نه شكوفه سرزند چون اين رخ عاشق فريب * نه بنفشه بردمد چون اين خط عنبرفشان نه چو روشن روى تو دلكش برويد نسترن * نه چو مشكين موى تو خرم برآيد ضيمران سر و بن چون قد تو كى سركشد از جويبار * سرخ‌گل چون خد تو كى بشكفد از گلستان هم بود جرارهء جعد تو سيسنبر طراز * هم بود جو دانهء چهر تو نيلوفر نشان رست نيلوفر ز آب اين از كنار آفتاب * خفت سيسنبر به خاك اين بر بساط پرنيان