مرد آن باشد كه از خود بگذرد در راه دوست * تا تو در بند خودى نى مرد باشى و نه زن
اين خودى درهم شكن تا مىنماند جز خدا * بت شكستن گرت بايد خودشكن شو خودشكن
سر بده خندان كه مرد راه در ميدان عشق * غلط غلطان مىرود خندانلب و خونين كفن
عقل تو مغلوب نفس توست كى جويى تو ملك * تا سليمان تو در حبس است و بر تخت اهرمن
گنج إلّا اللّه را دانى كه دارد دسترس * آنكه اژدرهاى لا را كام دارد در دهن
راه حق كردار بايد كار با گفتار نيست * چون بياموزيش هم طوطى نكو گويد سخن
مشك تو كافورگون و سيب آبى گشت و باز * شرم نارى زلف مشكين بوئى و سيب ذقن
چنگ زن در شيرمردى سر برآر از هفت چرخ * هفت خوان را رفت خواهى يار شو با پيلتن
من سگ آن شيرمردانم كه از توفيق عشق * بسته باشد شير و گاو چرخشان در يك رسن
شيرمردان چون به عشق اندر چنين دارند زيست * شير يزدان را چسان بود است يا رب زيستن
شير حق شمشير دين بازوى پيغمبر على * آفتاب آفرينش بو الفضائل بوالحسن
آنكه چون بيخ قوى پى و آخشيجان جمله بار * آنكه چون جان مقدس و آفرينش جمله تن
مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 537
مساهمون: رضا قليخان هدايت
ص٥٣٧