تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 538

مساهمون:

ص٥٣٨
عشق نتواند جدا كرد از وجود مطلقش * همچو اوج از چرخ و موج از بحر و بو از ياسمن چون الف كثرت پذيرد نقطه يابد بى شود * نقطه باشد حرفها را هم روان و هم بدن اين جهان جمله كتاب كثرت و چون نقطه است * باىبسم اللّه را آن صفدر سرو علن تو به جاى نفسى و عالم همه اجزاى توست * اين جهان و آن جهان دارى تو در يك پيرهن

و له

تا به زه شد كمان انصافش * راست چون تير مىرود سرطان صيت عدلش مگر به ميزان شد * كه جهان عدل يافت در ميزان مردم آب است و خاك و آتش و باد * تو دل و دين و دانش و ايمان نام دستت چو بر زبان رانم * زر شود در ميان كام زبان ذكر طبعت چو بر دهان آرم * بحر گوهر برآيدم ز دهان

در مدح سلطان السلاطين شهريار عصر ابو النصر ناصر الدّين شاه قاجار

شوشهء زر ريخت بر برگ رزان باد خزان * كاين‌چنين زرين شد از باد خزان برگ رزان دامن تل پر ز طلق كشته شد نشگفت اگر * كيمياگر گشت بر برك رزان باد خزان بست بازرگان باد آن بستهاى لاجورد * در ازاى آن گشود اين رزمهاى زعفران فرودين گر رايگان آورد سيم ده‌دهى * شش سرى زر مهرگان آورد اينك رايگان مهرگان را گرنه مهر كان همىآيد به دست * چون چنين زرپاش در بستان درآمد مهرگان زان سپس كز پرّ طوطى كوه را بودى كله * گستريده بر سر از پرّ حواصل سايبان سودهء الماس دارد باد اندر آستين * بستهء سيماب دارد آب اندر آبدان
مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 538 | رضا قليخان هدايت