عشق نتواند جدا كرد از وجود مطلقش * همچو اوج از چرخ و موج از بحر و بو از ياسمن
چون الف كثرت پذيرد نقطه يابد بى شود * نقطه باشد حرفها را هم روان و هم بدن
اين جهان جمله كتاب كثرت و چون نقطه است * باىبسم اللّه را آن صفدر سرو علن
تو به جاى نفسى و عالم همه اجزاى توست * اين جهان و آن جهان دارى تو در يك پيرهن
و له
تا به زه شد كمان انصافش * راست چون تير مىرود سرطان
صيت عدلش مگر به ميزان شد * كه جهان عدل يافت در ميزان
مردم آب است و خاك و آتش و باد * تو دل و دين و دانش و ايمان
نام دستت چو بر زبان رانم * زر شود در ميان كام زبان
ذكر طبعت چو بر دهان آرم * بحر گوهر برآيدم ز دهان
در مدح سلطان السلاطين شهريار عصر ابو النصر ناصر الدّين شاه قاجار
شوشهء زر ريخت بر برگ رزان باد خزان * كاينچنين زرين شد از باد خزان برگ رزان
دامن تل پر ز طلق كشته شد نشگفت اگر * كيمياگر گشت بر برك رزان باد خزان
بست بازرگان باد آن بستهاى لاجورد * در ازاى آن گشود اين رزمهاى زعفران
فرودين گر رايگان آورد سيم دهدهى * شش سرى زر مهرگان آورد اينك رايگان
مهرگان را گرنه مهر كان همىآيد به دست * چون چنين زرپاش در بستان درآمد مهرگان
زان سپس كز پرّ طوطى كوه را بودى كله * گستريده بر سر از پرّ حواصل سايبان
سودهء الماس دارد باد اندر آستين * بستهء سيماب دارد آب اندر آبدان