تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 535

مساهمون:

ص٥٣٥

و له ايضا

حبذا شكل هلال و فرخا عيد صيام * اين يكى دلبر چو ساقى وان دگر دلكش چو جام باده‌نوشان را گذشت آن ذلت از منع شراب * خرقه‌پوشان را گذشت آن عزت از شهر صيام شد كه مفتى گه به منبر گاه در معبر بدى * در خروش و در فغان و در درود و در سلام در منابر بس همى آكنده مىفرمود ناى * در معابر بس همى آهسته برمىداشت گام دوش در افسانهء مفتى فشردم بس ركاب * ناگهان خنگ سخن از دست من بستد زمام اندرين سودا كه ناگه اندر آمد دلبرم * آن بمشكين جعد و روشن رخ بلاى صبح و شام گفت ويحك اين توئى اين‌گونه عاجز در سخن * تا چه پيش آمد ترا باعث چه و علت كدام وانكه از طول سخن مقصود دادستى ز دست * مختصر نيكوست خود نشنيده‌اى خير الكلام آنچه من آموزم آن را در فصاحت كار بند * تا بماند ناطقه در منطق تو مستهام گو مبارك باد و ميمون باد و فرخ باد و نغز * چه و بركه عيد روزه بر خداوند انام خسرو باذل محمد شه كه بىياد كفش * صورت معده به نپذيرد جنين در بطن مام خاطرش گر پرده گيرد آفتاب آيد بكوى * همتش گر دانه سازد آسمان افتد بدام عكس تير چون شهابش گر شبى تابد بچرخ * چرخ را همچون شهاب اختر فروريزد ز بام ابر تيغ لعل‌گونش گر دمى بارد بكوه * كوه را همچون شرر بيرون جهد لعل از مسام بر زمين خورشيد بارد تا ابد جاى مطر * گر ز درياى ضميرش قطره بردارد غمام معدن الماس گردد جاودانش چينه‌دان * گر ز ميدان نبردش دانه برچيند حمام تيغ و تيرش را همانا مىنديد اندر نبرد * آنكه منكر گشت در گردون بخرق و التيام خاك را با آب تيغش در شر اين انقطاع * كوه را با باد گرزش در مفاصل انفصام

و له

خجسته بادا عيد عجم بهين منش جم * بمرزبان مظفر بقهرمان معظم ستاره جيش و جهان ظل قضانفاذ و قدر شل * فرشته‌خوى و فلك‌دل ملك‌خصال و ملك‌دم بحزم كوه گران سر بعزم باد سبك پى * برزم مرگ مصور ببزم جان مجسم اگر بكوههء يكران و گر بگوشهء ايوان * چو طوره و آتش موسى چو چرخ و عيسى مريم