هرچه گويى هست آن هستى بود و نيست آن * نيستى دان در عدم هرگز نگنجد قيل و قال
بود در غيب اندرون بىجزر و بىمد اين محيط * جزر و مد اين محيط است آنچه فعل و انفعال
اين تعين وين تشخص در مقامات وجود * بحر را موجست و مه را نور و دلبر را دلال
در ميان نور و ظلمت اين سخن بر خط رود * زين سخن ويحك نيفتى در خطا و در ضلال
كى صور باشد خيال ار چه خيال آرد صور * هيچ جزوى در صور ليكن نباشد جز خيال
نسبت واجب بممكن نسبت حرفست و حبر * حرف را بىحبر كى عرض وجود افتد مجال
ديدهء حدبين ببند و ديدهء حقبين گشا * ديدن حق باشد اندر ديدهء حدبين محال
جان به راه دوست دادن اين حدود افكندنست * جان بده در راه آن يارى كه باشد بىمهال
عيدها نيكوست و اضحى از همه نيكوتر است * كز نثار جان بدان جانانه دارى اتصال
عيد اضحى كرد خواهى چشم بربند از حدود * همچو قطب دين و دولت مظهر كل كمال
ميرزا آقاسى آن كو آفتاب خاطرش * صاحبخانه است و اين تاريك جان مردم عيال
مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 531
مساهمون: رضا قليخان هدايت
ص٥٣١