زمين چون كوزهء فصاد سازد تيغ خونريزش * هوا چون كورهء حداد آرد سم يكرانش
برآيد ناله از كيهان چو دم دمساز پرخاشش * بخيزد ويله از گردون چو سر سرگرم جولانش
مبين خسرو اگر روزى دو ناخوش خواند هنجارش * مبين دارا اگر روزى دو پژمان ديد ارمانش
گرش مخزن برفت از كف مدان آسيمه از اينش * گرش دولت برفت از در مخوان آشفته از آنش
مقام از قلب سازد تير چون رانند از خويشش * سلب از لعل پوشد تيغ چون سازند عريانش
يكى باز است و بربسته جهان بين جور ايامش * يكى شير است و بنهاده قلاده دست دورانش
دمانتر گردد آن بازى كه دوزد چشم درزيش * ژيانتر گردد آن شيرى كه سازد بند پژمانش
زهى خسرو كه اندر اين صدفسان خانهء دلكش * گهرهاى سخن بگزيدى از درهاى غلطانش
خرد بگزيدى و سروت به خصم سرگرا ماندى * كه اين ناخوش كمال ايدر نمىارزد به نقصانش
چو خود دادى بدشمن ملك و مال اكنون مشو غمگين * بخيل است آنكه مىبينى پس از احسان پشيمانش
ندانستى مگر آهن چو زادى از نخست آتش * كه از آتش بود آخر شكنج پتك و سندانش
به نيروى شجر لبلاب گردد سر كرا وانگه * چنان آبش برد از رخ كه بر لب شكر آبانش
مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 528
مساهمون: رضا قليخان هدايت
ص٥٢٨