به دست مهر از خذلان ظلمت شد قمر بيرون * كه از دست قمر بينى كسوف مهر و خذلانش
همان شعله كه زاد از شمع گشت آخر روانكاهش * همان صرصر كه زاد از ابر كرد آخر پريشانش
طمع از نفس خيزد پس برد نزد خرد خوارش * هوا از قلب آيد پس كند لختجگر خوانش
هماكنون زين فراوان رنج در ضجرت مشو مانا * فراوان رنج هر چت نيز پاداش فراوانش
همانا مرد همچون آهنين تيغ است در جوهر * كه هرچش بيش بگدازى ببينى بيشتر آنش
زر اندر آتش تفسيده صد ره گام بگذارد * كه آيد زير كام آخرسر اكليل سلطانش
تو مصر مملكت را يوسفى دژخيم اخوانجو * كه يوسف را گريزى نيست از دژخيم اخوانش
عزيز آئى تو نيز آخر مباش آزرده از زندان * كه يوسف شد عزيز اما پس از خوارى زندانش
مكر نز باستان خواندى حديث خضر و ظلماتش * مگر تر داستان ديدى بيان نوح و طوفانش
پس از طوفان نه نوح آخر مفوض گشت آفاقش * پس از ظلمت نه خضر آخر مسلم گشت حيوانش
پس از آذر خليل آمد ملل در تحت آيينش * پس از دريا كليم آمد جهان در زير فرمانش
پيمبر شد ز يزدان برگزيدهء انبيا ليكن * پس از بيغولهاى غار و جان آغال غولانش
مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 529
مساهمون: رضا قليخان هدايت
ص٥٢٩