تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 526

مساهمون:

ص٥٢٦
گفتم كه اى پرىرو برخيز و رخ به مى شو * فصل شتاست مگذر زين آتش و شرارش ماه مباركت چيست قاف و تباركت چه * قول غنينه بشنو پس مگذر از قرارش گفت اى به باده برده آب رخ شريعت * ناهار شكنى آنگه با راح خوش‌گوارس امروز آتش تر از آب خشك نوشى * فردا چه كرد خواهى اندر جحيم و نارش گفتم كه اى جفاجو برخيز و جام بستان * بگذار روز محشر وان دهشت و شمارش نشنيده‌اى به جنت باده حلال باشد * در آستانهء مير مى نوش و بد مدارش سام ستاره دهره زال زمانه زهره * آن تهمتن كه در رزم از زال و سام عارش رادى است همت او عالم همه عيالش * بازى است شوكت او گيتى همه شكارش عالم تمام دشمن وز خيل يك غلامش * كشور تمام لشكر وز جيش يك سوارش

و له ايضا فى التسلية

فلك اهريمن است و كس ندانم مرد ميدانش * همه گر پوردستانى نيايى بس به دستانش كواكب را كنند از هفت گيسو دار تعبيرش * عناصر را بود از چار اژدرها هم اركانش ز گيسودار مردى جويى و اين نيست آيينش * ز اژدرها مدارا خواهى و اين نيست سامانش ز اختر زيب نايد خوش مباش از زيب ديدارش * ز گردون مهر نايد دل منه بر مهر تابانش چه جويى يك‌دلى از تير كامد خانه جوزايش * چه خواهى راستى از ماه كامد سكنه سرطانش اگر چون آب از خاره كند كس دلق و جلبانش * و گر چون نار از آهن كند كس گبر و خفتانش اجل چون آهن از خاره بريزد آب نوشينش * فنا چون خاره از آهن برآرد نار سوزانش