فلك شرزههژبر است و چو دم بر ما كمين سازش * جهان غضبان گراز است و چو دل زى ما گرازانش
حرير است و حجر دمساز با درنده چنگالش * رخام است و قلم انباز با برنده دندانش
مبين در ايرمان خانه سپهر و قرص مهر و مه * كه اين خانه خدا در چشم بس خوار است مهمانش
به كينش تن دراندازد به مهرش سر برافرازد * نه در دل كين دانايش نه در جان مهر نادانش
هزاران چشم بگشايد فلك هر شامگه ليكن * نبينى آب يك جو هرگز اندر اين هزارانش
كى از شرم تو زين ناسازگاريها بپرهيزد * كه نامد شرم از ناسازگاريها ز سلطانش
جهاندار معظم آنكه چون گيرد به كف خطى * يكى شير دژآگاه است و اين عالم نيستانش
فلك بازى شكارى هست و دست او كمينگاهش * خرد طفلى نوآموز است و مغز او دبستانش
در آن موقت كه دهقان مرگ و ابطال است اشجارش * در آن وادى كه صارم ابر و آجال است بارانش
ز چنگال بلا بينى همه بار كشاورزش * ز دندان اجل يا بى همه خار مغيلانش
يكى بيشه شود پهنه ز بس ضرغام خونخوارش * يكى حمير شود ميدان ز بس ثعبان پيچانش
ولى از صارم و سرپاش مر چنگال ضرغامش * ولى از خنجر و خنجير مر دندان ثعبانش
مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 527
مساهمون: رضا قليخان هدايت
ص٥٢٧