ساغر از لعل تو و باده ز ميناى دلم * ساغرى بس دلنواز و بادهاى بس خوشگوار
در چنين بزمى كه چشم آسمان ديگر نديد * جام مى نوشيم بر ياد امير كامگار
و له ايضا فى الصيام
ماه مبارك آمد خوى كرده راهوارش * سى رومى از يمينش سى حبشى از يسارش
هرا فكنده از مهر بر خنك راهجويش * زرين نموده از ماه مر نعل راهوارش
ده تازيانه برده يكساله ره به پايان * بر چار گامه گشته ششسوى رهگذارش
چون مرد بخل پيشه بگرفته ناى مردم * مردم به تنگ عيشى ناهار از نهارش
رند از سياه نامه ننگين شد است نامش * شيخ از سپيد دستار سنگين شدست بارش
آن از تحير اين دل تفته در شكنجش * اين از نظارهء آن سر رفته در دوارش
در بزم بين كه ديگر آمد همهء حسابش * در جشن بين كه وارون گشته همه شمارش
خونين سرشك ريزد اندر قدح غنينه * زين عقده كز زمانه افتاده بر به كارش
نالان به درد ارغن چون شيفته دل من * بر درد او گواه است اين نالههاى زارش
آن ترك گرگ مستم كش بود چشم آهو * آهوش داميار و شيران همه شكارش
در باز شد سحرگه و آن صبح رخ درآمد * چون آن دو زلف شبرنگ آشفته گشته كارش
نارنگوار گشته گلنار نار رنگش * زنگار رنگ كرده شنگرف شهد بارش
هم شاخ ارغوانى شنعت گر زريرش * هم باد مهرگانى غارتگر بهارش
بيجادهگون همىبود آن باغ ارغوانش * و الماسگون همىشد آن لعل آبدارش
هم فتنه خواب كرده در چشم سحر سازش * هم عقده باز گشته از زلف تابدارش
رنگ بهى گرفته آن سرخ سيب غبغب * آب زرير برده آن شاخ لالهوارش
آن لعلهاى رنگين چندانكه سيمگون شد * آن جرعهاى سرمست آمد فزون خمارش
هند و بتش كه مىبرد آب از كنار كوثر * شد سوخته چو هندو در خشك چشمهسارش
بىخويش او شد و من بالينش كرده زانو * با آب ديده شستم از گرد ره عذارش
در واخ هوش بستم در وصل ديريابش * گستاخ دست بردم در مار مردخوارش
بگشود چشم و گفتا اى شسته بر سر گنج * پروات هيچ نبود زين دو سياه مارش