تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 525

مساهمون:

ص٥٢٥
ساغر از لعل تو و باده ز ميناى دلم * ساغرى بس دلنواز و باده‌اى بس خوشگوار در چنين بزمى كه چشم آسمان ديگر نديد * جام مى نوشيم بر ياد امير كامگار

و له ايضا فى الصيام

ماه مبارك آمد خوى كرده راهوارش * سى رومى از يمينش سى حبشى از يسارش هرا فكنده از مهر بر خنك راه‌جويش * زرين نموده از ماه مر نعل راهوارش ده تازيانه برده يك‌ساله ره به پايان * بر چار گامه گشته شش‌سوى رهگذارش چون مرد بخل پيشه بگرفته ناى مردم * مردم به تنگ عيشى ناهار از نهارش رند از سياه نامه ننگين شد است نامش * شيخ از سپيد دستار سنگين شدست بارش آن از تحير اين دل تفته در شكنجش * اين از نظارهء آن سر رفته در دوارش در بزم بين كه ديگر آمد همهء حسابش * در جشن بين كه وارون گشته همه شمارش خونين سرشك ريزد اندر قدح غنينه * زين عقده كز زمانه افتاده بر به كارش نالان به درد ارغن چون شيفته دل من * بر درد او گواه است اين ناله‌هاى زارش آن ترك گرگ مستم كش بود چشم آهو * آهوش داميار و شيران همه شكارش در باز شد سحرگه و آن صبح رخ درآمد * چون آن دو زلف شبرنگ آشفته گشته كارش نارنگ‌وار گشته گلنار نار رنگش * زنگار رنگ كرده شنگرف شهد بارش هم شاخ ارغوانى شنعت گر زريرش * هم باد مهرگانى غارتگر بهارش بيجاده‌گون همىبود آن باغ ارغوانش * و الماس‌گون همىشد آن لعل آبدارش هم فتنه خواب كرده در چشم سحر سازش * هم عقده باز گشته از زلف تابدارش رنگ بهى گرفته آن سرخ سيب غبغب * آب زرير برده آن شاخ لاله‌وارش آن لعلهاى رنگين چندان‌كه سيمگون شد * آن جرعهاى سرمست آمد فزون خمارش هند و بتش كه مىبرد آب از كنار كوثر * شد سوخته چو هندو در خشك چشمه‌سارش بىخويش او شد و من بالينش كرده زانو * با آب ديده شستم از گرد ره عذارش در واخ هوش بستم در وصل ديريابش * گستاخ دست بردم در مار مردخوارش بگشود چشم و گفتا اى شسته بر سر گنج * پروات هيچ نبود زين دو سياه مارش
مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 525 | رضا قليخان هدايت