من از مصيبت او نرمنرم در پرسش * چنان كه راز بپرسند از مصيبتگر
سرود زين پس ديدار بخت تيره و تار * سرود زين پس بينان امن زير و زبر
دريغ زان همه محنت كه ماند جمله هبا * دريغ زان همه جنبش كه گشت جمله هدر
چرا ننالم ازآنرو كه سالها خدمت * كنون هبا و به پاداش باشدم كيفر
همىبگفت و بدش دل به دست و دست به دل * همىبگفت و بزد سر به سنگ و سنگ به سر
به ياوه سودم يكعمر آب در هاون * به خيره بستم يك قرن باد در چنبر
ز جنبشم نه اثر جز خيانت بىحد * ز گردشم نه ثمر جز شكايت بىمر
بگفتمش كه ز سر اين فسانه بيرون كن * بگفتمش كه ز دل اين خيال نه بر در
چه پايهات كه در آن در كسى حكايتگو * چه مايهات كه در آن ره كسى شكايتگر
نه هيچ خسرو راند حكايت از درويش * نه هيچ مهتر آرد شكايت از كهتر
بگفت من خود بودمش دوش در كرياس * همىشنيدم قدح سپهر صد دفتر
اگر نيم من راست پو سپهر تويى * بجز من و تو بدين نام كس نه در كشور
بگفتمش كه در اوست مصدر انصاف * از آن به عدل و به انصاف گشته است سمر
جهان جود سپهدار آنكه هر دوجهانش * وظيفهجوى يك از ايمن و يك از ايسر
شميم خلقش و هر هشت خلد خشك گياه * سحاب دستش و هر هفت بحر تنگ شمر
در آن زمان كه ز طوفان گرد و ويلهء مرد * ستاره گردد كور و زمانه گردد كر
به خون شيران گردون چو مور در گرداب * ز باد پيلان انجم چو پشه در صرصر
تو از ميان سپه بر صف عدو تازى * به صف صفين مانند حيدر صفدر
به تيغ صخرهگذار و به تير موى شكاف * به خام پيل شكار و به رمح شير شكر
به چرخ چرم بدرى به آهنين چنگال * به بحر زهره بسوزى به آتشين خنجر
ز شير بر شود آن تير كز تو در كيوان * ز گاو بگذرد آن تيغ كز تو بر مغفر
ز برق صارم آن دوزخ آورى موقف * ز خون دشمن آن لجه آورى معبر
كه نوح مرسل آرد نيايش طوفان * كه پور آذر گيرد ستايش آذر
ز جسم كفته فرو رفته تودهء غبرا * ز خون كشته نگون گشته گنبد اخضر
مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 523
مساهمون: رضا قليخان هدايت
ص٥٢٣