تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 520

مساهمون:

ص٥٢٠
نديده‌ام سلب زن‌پسند مرد بود * مگر به رزم تو كز تاج ببرد معجر كنند كشتهء تيغ ترا اگر تشريح * دو عضو ازو بنجويند آن دل است و جگر ز نوك صارم تو گر صور كنند به خاك * صور بخيزد با تيغ و جوشن و مغفر فلك نجسته ز تو برترى كه بر سر توست * بود كه روزى بر سر درآريش جو سپر هرآن‌كه پشت دهد لحظه‌اى به رايت تو * دگر پديد نگردد ز صلب او دختر اگر به تابش تيغ تو تن سپارد كوه * رحيق صرف شود لعل در نهاد حجر و گر به سايهء رمح تو سردرآرد بحر * عقيق سرخ شود در صدف گوهر كس ار بخاطر گيرد خيال دست ترا * به هرچه برگذرد بردمد قراضهء زر و گر به خم كمان تو كس به كين نگرد * به هرچه درنگرد بيند اژدهاى دوسر

و له ايضا فى التهنية

عيد غدير فرخ بر مير بىنظير * هر روزش از سعادت فرخ‌تر از غدير بهرام سام صولت‌سالار تاج‌بخش * از قهر او شرارى حراقهء سعير با طاير نصالش نسر فلك حقار * با ريزش نوالش ملك جهان حقير افلاك با حسامش چون تودهاى قار * اجرام با ضميرش چون چشمهاى قير روزى كه چرخ مويان از سهم كروفر * روزى كه دهر نالان از بيم دار و گير بر چرم گرگ ناچخ چون اخگر و حشيش * بر گبر مرد پيلك چون سوزن و حرير پوينده مرگ گردد در هر دو صف رسول * پرنده تير آيد از هر دو سو سفير تو از كران ميدان تازى به رزمگاه * وز سم رخش آرى چشم فلك ضرير هم جانگزا به ناچخ و هم صف‌شكن به رمح * هم سرفشان به صارم هم دل‌شكر به تير فرسايش جهانى با قهر جانگزاى * آسايش زمانى با لطف دلپذير

در مدح جناب فخر الدّين حاجى ميرزا آقاسى ايروانى

شنيده‌اى كه به ايران زمين دگر شد كار * عقيق زاد ز سنگ و شقيق رست از خار همىببالد عدل و همىبنالد ظلم * همىبخندد فخر و همىبگريد عار به جاى خاك به هم شد عبير هوش‌گراى * به جاى آب روان شد شراب نوش گوار