تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 519

مساهمون:

ص٥١٩
كمر ببندم در خدمتش خود از جوزا * گهر بريزم بر موكبش خود از اختر به جاى بادهء رنگين بريزمش چو شفق * به بزم سادهء سيمين در آرمش چو سحر براى رزمش و بزمش ز جرم يك‌شبه ماه * گهى ركاب برآرايم و گهى ساغر رواقش آرم با زهره پر ز هو يا هوى * به هر شب از چه ز چنگ و چغانه و مزمر همين كنيزك چينى كه مهر خوانندش * فرستمش به سراى اندرون چو خدمتگر نبرده تركى بهرام نام نيز مراست * كه زيبد الحق و بايدش قايد لشكر و گر پذيرد هم پاسبانى بامش * دهم به هندوكى پيش‌بين و دورنگر تو چاكر در اويى و در شفاعت من * پذيره شو كه پذير است از چو تو چاكر قصيده‌اى ز در اعتذار بنده بگو * ببر بخوان به بر داور ملك منظر

مطلع الثانية فى المخاطبه

خهى ز خاطر تو سرگراى صد خاور * زهى ز جوشن تو كين‌گذار صد شكر هزار شير دليرى تو در يكى جوشن * هزار مرد جوادى تو در يكى پيكر به شكل دست تو بود ار ظهور يافت سخا * به شبه تيغ تو بود ار پديد گشت ظفر به ياد بزم تو بر كف نهاده جام شفق * ز رشك راى تو بر تن دريده جيب سحر به نوع تير تو پويد كه مار يافت شرنگ * ز جنس كلك تو خيزد كه نال يافت شكر به موقفى كه نشورد سر قوى به ضعيف * به عرصه‌اى كه نجنبد دل پدر به پسر زمين چو پيشه زيبال گردد از ابطال * هوا چو منبت الماس گردد از خنجر شتاب گيرى و از خصم بگسلى آرام * درنگ سازى و بر چرخ بشكنى محور گهى چو عقل حسام تو ره برد به دماغ * گهى چو نور خدنگ تو جا كند به بصر ز ويلهء تو به پرخاش حيض بيند مرد * ز حملهء تو بناورد ماده گردد نر زمين جنگ ترا تا به بنگه ماهى * هوا رزم ترا تا به گنبد اخضر كس ار بجويد بيند همى سر بىتن * كس ار بكاود يابد همى تن بىسر سحاب از آن چو بارد تن و سر آرد نم * گياه ازين چو برويد سر و تن آرد بر پلنگ اگر گذرد زان فروبريزد چنگ * عقاب اگر بدمد زين فروببارد پر