تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 516

مساهمون:

ص٥١٦
فضل مصور توئى به دانش و بينش * دانش و بينش ز توست در همه كشور در همه كشور كسى نگفت چنين شعر * گفت چنين شعر هيچ مرد سخنور مرد سخنور سپهر مبدع اين فن * مبدع اين فن سپهر هست هم ايدر هست هم ايدر دعا چو به ز ثنايت * به ز ثنايت دعاست زيور دفتر زيور دفتر هميشه نام نكويت * نام نكويت همى به دفتر زيور

و له ايضا فى المنقبة

مرد مردانه ز كوى تن سفر سازد سفر * چون سفر از كوى تن نبود سقر باشد سقر چند گوئى از زمين و آسمان بگذشته‌ام * خود زمين و آسمان بگذار و از خود درگذر سر عشق آن مرد دريابد كه اول سردهد * گر ترا اين سر بيايد بايد اول داد سر چند بر در حلقه‌اى در حلقهء مردان دراى * مرد حلق آويخته بهتر كه چون حلقه به در اى نهال تيروارت خم گرفته چون كمان * از كمان ابرو هنوزت تيرها اندر جگر هركجا يك روز بينى آفتاب عارضى * شب گريبان چاك سازى در خيالش چون سحر يك دلت افزون نه و صد جاى بازرگان شوى * گاه بار سيم جويى گاه يار سيمبر تو ميان بندى كه ناگاهش درآرى در كنار * هركجا نازك ميانى بر ميان بندد كمر پاك كن دل زين صور تا آينهء دلبر شود * تيره گردد چون كنى آيينه پرنقش و صور سخت بيزارم ازين گفتار بىكردار خويش * خاك بر فرق من و اين زرق و اين‌سان و سير صد هزاران اژدها خفته دارم در درون * وز برون سو صد هزار افشانمت گنج گهر در شب تاريك دنيا در ره باريك دين * تا سحرگاهان چراغى مىببايد راهبر آن چراغ تافته نبود مگر نور على * وان سحرگه نيست جز كوى شه بىكوى و در هرچه هستى نيست نبود آن سيه‌رو جز عدم * وانچه آن هستى است در نور على دان مستتر

در مدح قطب السلاطين محمد شاه قاجار طاب ثراه

مرغ از سر شاخ برداشت صفير * ابر از بر شخ بگذاشت سرير در جيب سحاب درّ است و گهر * در دست صبا مشك است و عبير هم سم گوزن مرجان شد و لعل * هم جام شقيق پرمى شد و شير