تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 513

مساهمون:

ص٥١٣

ايضا در مدح سلطان گيتىستان غازى محمد شاه قاجار گويد

دو چاكرند به درگاه خسرو صفدر * سپهر مهر سگال و سپهر كين گستر گر او بنازد با مهر و مه به مدحت شاه * مرا بود سخن از مهر و ماه روشن‌تر گهى ز نثر به نثره همىفروشم فخر * گهى ز شعر به شعرا همىفزايم فر سزد كه باهم خصمى كنند اين دو سپهر * كه خواجه‌تاشان خصمند خود به يكديگر از اين در است كه اينك سپهر خصم من است * كه من به بندگى شه بدان شدم همسر فزون ز سال مهى چند شد كه روز ز شب * ندانم از ستم اين سمى زشت سير به شهر كاشان كانجا مرا به دولت شاه * فراهم آمده مال و معيشتى در خور گماشت ظالم خونخواره‌اى كه بىگه و گاه * چو خون خم بخورد خون خلق از ساغر كسى كه تنش ز خز و سمور رنجه شدى * ز خشت و خاك كنون كرده بالش و بستر چو عيش خلق همه تلخ كرد خوش بنشست * شراب تلخ همىخواست از كف دلبر دو ماه ساده دو سيمين سرين به زرين كاخ * گشاده روى درآورد و بست آنگه در ميانشان به نزارى چون تارى از ديبا * سرينشان به شگرفى چو كوهى از مرمر رخانشان به صفت چون رحيق در مينا * لبانشان به صفا چون عقيق در آذر به بذلهء شكرينشان هزار عقد لآل * به خندهء نمكينشان هزار تنگ شكر شنيده‌ام كه به يك دل دو دوست نتوان داشت * دو دلبر است مر او را و يك دل است به بر گرفت سيم و زر خلق و زين دو سيم‌اندام * همىبسنبد سيم و همىبرآرد زر هزار خانه زبر زير كرده است و اكنون * به خانه خفته گاهى به زير و گه به زبر گهى به اين يك چفسيد و گشت چون يبروج * گهى به آن يك پيوست و گشت دو پيكر هنوز ناشده آگه چنان كه بايد شاه * كه در زند به چنين خاربست ظلم شرر فروغ ديده و دين دادگر محمد شاه * كه شاه دادگر است و خديو دين‌پرور چريده اسبش با شير در يكى مرتع * نشسته تيغش با مرگ در يكى محضر عقاب قهرش از نسر خواسته مسته * خطيب قدرش از چرخ يافته منبر

ايضا در مدح جناب جلالت مآب حاجى ميرزا آقاسى وزير گويد

عيد غدير فرخ بر مهتر كبير * هر بامداد بر وى فرخ‌تر از غدير