حافظ عدلش به يك قلاده كشيده * مثل اسد صد هزار شير عرين را
حافظ اوتاد اگر نبود نكردند * مهبط ارواح پاك قالب طين را
ضامن ارزاق تا نشد ننهادند * قاعدهء معده در مشيمه جنين را
خاك درش ديد آب خضر و نهان شد * گفت قلم دركشيد گوشهنشين را
گنبد فيروزه نيست لايقش ار نه * جاى در انگشترى دهند نگين را
خورده ز حجاب او قفائى و تا حشر * مىنشناسد فلك قفا و جبين را
بال همايون هماى چترش بگشاد * شهپر شوكت شكست روح امين را
و له ايضا فى الحكمة
اى نامهات چو صفحهء خورشيد خوشنمود * وى خامهات چو ارغن ناهيد خوشنوا
در نامهء تو ظلمت و نور است مجتمع * وان نور از تجلى طور است در ضيا
در اين سواد اعظم نور سياه دان * اين است ظلمتى كه بود مايهء بها
نور سياه ظلمت و حيوان مقام قرب * حيوان و ظلمتت همه شد آشكارها
ما جان به بزم مهر درخشان كشيدهايم * ظلمتكدهء جهان نكند تيره جان ما
سيم سپيد و سنگ سيه پيش آن يكى است * گر زرد و سرخ دهر دنى دل كند رها
مال است مار و مار بود آفت روان * و آمال در دل تو چنان خفته اژدها
زين مار و اژدها اگرت جان مسلم است * هردم ترا ز عالم بالا رسد ندا
من در هواى آنكه هواها همه ازوست * دل بردهام سلامت از اين دهشت و هوا
گر جامه رنگرنگ به برآورى چه غم * دل را ز زنگ رنگ همىدار باصفا
بىرنگى است رنگ تو رنگى به كار زن * اى رنگهاى تو همه نيرنگ و كيميا
لا خم رنگرز بود و تا در آن درى * بىرنگ از ميامن الا شوى تو لا
دل را ز رنگها همه كن صاف تا كند * هرگونه رنگرنگ همى در دل تو جا
نيرنگ روميان بود و رنگ چينيان * ايوان دل چرا نكنى صاف از ريا