دريا شود چو خاطر محرور خشكلب * بيضا شود چو ديدهء مصروع كمبها
دندان زنان چو گرگ گرسنه دود اجل * پنهان نگر چو شير شكارى رسد قضا
ميدان ز تيغ مردان آيد چو آسگون * گردون به خون گردان گردد چو آسيا
گفتى شكسته كوزهء فصاد در زمين * گفتى گشاده كورهء حداد در هوا
خصم از نهيب تيغ تو بر تو قفا كند * زان پيشتر كه تيغ تو بر تو كند قفا
هردم ز تيغ لعل كنى روى دشت و باز * از عكس نيزهء تو شود كان كهربا
بر تيغ و بازوى تو كجا ريخت خون خصم * بر خاك ره نويسد اهلا و مرحبا
اى تير تركش تو همخوابهء ظفر * وى شير رايت تو همكاسهء بلا
از يك مشيمهزاده تيغ تو و ظفر * وز يك حديقه رسته دست تو و وغا
گر مدح تو نخواندى الكن شدى سخن * ور دست تو نديدى ممسك شدى سخا
زر با نشان سكه ز معدن برون جهد * تا دستبوسى تو كند درگه عطا
و له ايضا
چهره فروزان بسان آتش سوزا * وان گره زلفكان چو عود مطرا
چنبر عشقت كمند گردن گردون * تابش چهرت درخش خاطر بيضا
حسن تو مشهورتر ز پرتو خورشيد * وصل تو كميابتر ز سايهء عنقا
كرته مشكين فلك فلك همه خاور * سينهء سيمين جهان جهان همه خارا
سنبل مشكين پريش كرده به سورى * چشمهء نوشين نهفت مانده به ظلما
هندوى جوزن گرفته حقهء مرجان * زنگى لاعب سپرده ساحت نعما
نسخهء زلفت شبان تيره بخوابم * چون دل مجروح را شوم به مداوا
اين به خلاف است و من رهين خلافم * چارهء زخمين كنم بعنبر بويا
و له
ملك زمان باد پادشاه زمين را * علت كونين فخر دانش و دين را
قايد عزمش به يك پيام گشاده * مثل فلك صد هزار حصن حصين را