تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 503

مساهمون:

ص٥٠٣
دريا شود چو خاطر محرور خشك‌لب * بيضا شود چو ديدهء مصروع كم‌بها دندان زنان چو گرگ گرسنه دود اجل * پنهان نگر چو شير شكارى رسد قضا ميدان ز تيغ مردان آيد چو آسگون * گردون به خون گردان گردد چو آسيا گفتى شكسته كوزهء فصاد در زمين * گفتى گشاده كورهء حداد در هوا خصم از نهيب تيغ تو بر تو قفا كند * زان پيشتر كه تيغ تو بر تو كند قفا هردم ز تيغ لعل كنى روى دشت و باز * از عكس نيزهء تو شود كان كهربا بر تيغ و بازوى تو كجا ريخت خون خصم * بر خاك ره نويسد اهلا و مرحبا اى تير تركش تو همخوابهء ظفر * وى شير رايت تو هم‌كاسهء بلا از يك مشيمه‌زاده تيغ تو و ظفر * وز يك حديقه رسته دست تو و وغا گر مدح تو نخواندى الكن شدى سخن * ور دست تو نديدى ممسك شدى سخا زر با نشان سكه ز معدن برون جهد * تا دست‌بوسى تو كند درگه عطا

و له ايضا

چهره فروزان بسان آتش سوزا * وان گره زلفكان چو عود مطرا چنبر عشقت كمند گردن گردون * تابش چهرت درخش خاطر بيضا حسن تو مشهورتر ز پرتو خورشيد * وصل تو كميابتر ز سايهء عنقا كرته مشكين فلك فلك همه خاور * سينهء سيمين جهان جهان همه خارا سنبل مشكين پريش كرده به سورى * چشمهء نوشين نهفت مانده به ظلما هندوى جوزن گرفته حقهء مرجان * زنگى لاعب سپرده ساحت نعما نسخهء زلفت شبان تيره بخوابم * چون دل مجروح را شوم به مداوا اين به خلاف است و من رهين خلافم * چارهء زخمين كنم بعنبر بويا

و له

ملك زمان باد پادشاه زمين را * علت كونين فخر دانش و دين را قايد عزمش به يك پيام گشاده * مثل فلك صد هزار حصن حصين را
مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 503 | رضا قليخان هدايت