تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 491

مساهمون:

ص٤٩١
جادوگرا تو معجز داود را به سحر * در حلقه‌هاى زلف زره گر نهاده‌اى نوروز و قدر رشته ز هم در گسسته را * باهم ز زلف و رخ تو برابر نهاده‌اى بود اژدها به دست كليم ار يكى چرا * بيضا رخا به چهره دو اژدر نهاده‌اى از عكس چهره آزر نمرودى اى خليل * در نقش مانى و بت آذر نهاده‌اى سرخى گرفته گوهر اشك من از عقيق * تا در عقيق رشتهء گوهر نهاده‌اى ابرو به فتنه چشم تو را گشته دستيار * در دست ترك بهر چه خنجر نهاده‌اى آهو مگر ز زلف تو آبستنى گرفت * كو را به ناف نافهء اذفر نهاده‌اى در مشك ناب صبح مصفا نهفته‌اى * بر آفتاب شام مكدر نهاده‌اى زان رو كه مستدير به شكل سرين توست * منت به دور چرخ مدور نهاده‌اى در لاله نقطهء سيه و هاله گرد ماه * از خال و خط عادت ديگر نهاده‌اى از لاله نقطهء سيه آورده‌اى به ماه * وز هاله خط به لالهء احمر نهاده‌اى از شهد لب به چهره و از خال در جمال * شكر در آب و عود بر آذر نهاده‌اى سوزان سپندوار بر آتش من و ز خال * تو مشك بو سپند به مجمر نهاده‌اى تا زاتشين رخ تو نسوزد به جادويى * در زلف خويش طبع سمندر نهاده‌اى

فى المسمط

جشن طرب را بساز اى بت سيمين عذار * كامد نوروز مه با سپه نوبهار ز خسروان عجم چو عيد جم يادگار * تو عيد جم را كنون به رسم حرمتگزار بهار چهر منا ز باده جامى بيار * كه رسم جم را كنم به عيد جم استوار شد چمن از نوگلان مشرق سيارگان * باز به باغ آمدند آن‌همه آوارگان سوى چمن باز شد ديدهء نظارگان * باغ كه بد بينوا چونان بيچارگان ابرش سرمايه داد همچون بازارگان * ازچه ز ياقوت ناب وز گهر شاهوار مرغ نوازد به مرع آب روان شد به جوى * لاله برآمد ز دشت سبزه درآمد به كوى نوگلكان تازه‌رخ بلبلكان تازه‌گوى * صلصلكان تارزن سنبلكان جعدموى جيب هوا مشكبار طرف زمين مشكبوى * گلشن رشك خطا بستان شرم تتار