تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 489

مساهمون:

ص٤٨٩
از آن پيدا پلنگان را مراتع * وزان جارى نهنگان را مناهل خشن دشتى چنو كام افاعى * عفن آبى چنو زهر هلاهل زهراى سباع جان‌گزايش * روان شير مردان در زلازل اگر عنقاى مغرب پر فشاندى * در آن پيدا شدى چون مرغ بسمل

و له

تا ز سپهر و ستاره نام و نشان است * اين دو به فرمان شاه شاه‌نشان است ناصر دين شه كه آفتاب وجودش * ظل خداوند بر زمين و زمان است چرخ گر از غازيان لشكر شه نيست * از چه ز خورشيد و شير بسته نشان است آنكه تو لعلش هميشه خوانى خونى است * كز حسد جود شاه در دل كان است

و له ايضا

زردى گرفت باز رخ مرغزار * وان سرخ‌گل تباه شد و مرغزار بردند باغ را همه فر و شكوه * شستند راغ را همه نقش و نگار نك بوستان بنالد از هجر گل * چون عاشق شكسته‌دل از هجر يار سورى بشست چهره ز حسن و جمال * نرگس ببست ديده ز خواب خمار گويى بهار پادشهى بود و شد * از تيغ كينه گشته به ناورد خوار تاراج گشت هرچه كه بودش سليح * بيچاره گشت هرچه كه بودش سوار رفت از خزينه‌اش به غارت همى * گنج جواهر و گهر بىشمار

و له ايضا

عيد است و بزم صدر معظم بهشت‌وار * ساقى بيا و بزم چنين جام مى بيار با مطرب و سرود و نى و رود و چنگ و عود * خيز اى غلام و جشن طرب را بساز كار اى موى تابدار تو بىسايهء سمن * اى روى آبدار تو همسايهء بهار آن يك به نفحه قابلهء نافهء ختن * وين يك به نقشه عاقلهء نقش قندهار