ما را بيار از آن مى روشن كه در صفا * بخشد فروغ صبح مصفا به شام تار
چون خون خصم در دم برنده تيغ شاه * يا روى بندگان خداوند كامكار
قطب جلال و دولت و گردون احتشام * فلك نوال و نعمت و درياى اقتدار
عنوان قدر و رفعت و طغراى مكرمت * تاريخ جاه و حشمت و فهرست افتخار
شهر شكوه و كاخ كرم بارهء شرف * اصل وجود و روح خرد عنصر وقار
احكام او نتيجهء فرمان پادشاه * تدبير او نبيرهء تقدير كردگار
گويى بخاصيت نى كلكش ز آهنى است * كز آن خدا به شير خدا داده ذو الفقار
و له
عمدا به رخ شكست سر زلف پرشكن * تا ز آن شكن شكست درآرد به كار من
در سينه تيغ دارم و در ديده نوك تير * زان چشم تيرپرور و ابروى تيغزن
با تيغ تير او دلوجانم چو زلف او * گه شكل درع گردد و گه هيئت مجن
گردد يكى چو صدرهء رومى مرا به بر * آيد يكى چو ديبه چينى مرا به تن
دارد فروغ قبلهء زردشتيان به روى * زان گوژ گشته زلفش چون پشت برهمن
در طبع من چو زلفش يك مشرق آفتاب * در جزع من چو لعلش يك آسمان پرن
يكرنگى نگار و مرا بين كه كردهام * من از دهان او دل و او از دلم دهن
من از دو ديده بارم يك دشت ارغوان * او در دو چهره كارد يك باغ نسترن
جانا سرشته شد ز رخ و زلف آن پسر * صد آسمان فرشته دوصد عالم اهرمن
پندار هر دو گونه درون دو زلف او * يك دير بت نهان شده در دامن شمن
كافور كرد مشك مرا گشت روزگار * تا مشك يار گشت به كافور مقترن
در هر خمى ز جعدش سيصد هزار چين * پنهان به زير هر چين سيصد هزار فن
گر نارون برآيد بر طرف لالهزار * او لالهزار دارد بر شاخ نارون
و له ايضا
بر مه همين نه چنبر عنبر نهادهاى * خورشيد هم به حلقهء چنبر نهادهاى
گر جا كند به باغ صنوبر خلاف آن * تو باغ بر فراز صنوبر نهادهاى