هواى شهرت نفس است آن درياى بىپايان * كه هرگز اندر آن صورت نبندد ساحل و پهنا
و له ايضا
همىبستم من از بهر سفر بار * كه ناگه مهر گشت از چرخ آفل
چنان آب بقا در چاه ظلمت * نهان شد چشمهء خورشيد در گل
شب تارى غرابى كش نه پر بر * مه نورسته چون پر حواصل
در اين پيروزهگون ايوان به هر سو * فروزان گشت بلورين مشاعل
نمود اندر به چشمم چون شب افكند * چنان چتر نجاشى بر زمين ظل
مرصع آسمان چون تخت دارا * مكلل فرقدان چون تاج هرقل
به راه كهكشان انجم شتابان * چنان كاندر قفاى هم قوافل
به كردار حبابى در محيطى * همى تدوير بنمودى ز حامل
تو گويى آسمان چون مطبخى بود * به كانون اندرش سيمين مراجل
زهى كانون كه شبگون رود نارش * به عكس آيد ز عالى سوى سافل
مگر پنداشتى كلك عطارد * همىخواهد كه بنگارد رسائل
به گرد مشترى خيل كواكب * چو گرد عالمى مردان جاهل
چنان مريخ ديدم كه گيرد * به كف خونريز خنجر ترك باسل
سرى ببريده در دستيش پيدا * كرا تا او به خنجر گشته قاتل
چو تيغى در بر سام نريمان * هلال اندر بر گردون حمايل
در آن شب زين زدم بر پشت توسن * پى قطع صحارى و منازل
هيونى برق سيرى بادسارى * سبكروح و گرانسنگ و قوىدل
هما پر گورتك شهباز پرواز * نكويى سخترگ محكم مفاصل
به گاه حملهء او چرخ ساكن * به وقت پويهء او برق كاهل
به پاى باره بنوشتم فيافى * بكام اسب بسپردم مراحل
به چشم آمد بيابانى مرا ژرف * هلاكتخيز و سهمانگيز و هايل