تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 488

مساهمون:

ص٤٨٨
هواى شهرت نفس است آن درياى بىپايان * كه هرگز اندر آن صورت نبندد ساحل و پهنا

و له ايضا

همىبستم من از بهر سفر بار * كه ناگه مهر گشت از چرخ آفل چنان آب بقا در چاه ظلمت * نهان شد چشمهء خورشيد در گل شب تارى غرابى كش نه پر بر * مه نورسته چون پر حواصل در اين پيروزه‌گون ايوان به هر سو * فروزان گشت بلورين مشاعل نمود اندر به چشمم چون شب افكند * چنان چتر نجاشى بر زمين ظل مرصع آسمان چون تخت دارا * مكلل فرقدان چون تاج هرقل به راه كهكشان انجم شتابان * چنان كاندر قفاى هم قوافل به كردار حبابى در محيطى * همى تدوير بنمودى ز حامل تو گويى آسمان چون مطبخى بود * به كانون اندرش سيمين مراجل زهى كانون كه شبگون رود نارش * به عكس آيد ز عالى سوى سافل مگر پنداشتى كلك عطارد * همىخواهد كه بنگارد رسائل به گرد مشترى خيل كواكب * چو گرد عالمى مردان جاهل چنان مريخ ديدم كه گيرد * به كف خونريز خنجر ترك باسل سرى ببريده در دستيش پيدا * كرا تا او به خنجر گشته قاتل چو تيغى در بر سام نريمان * هلال اندر بر گردون حمايل در آن شب زين زدم بر پشت توسن * پى قطع صحارى و منازل هيونى برق سيرى بادسارى * سبك‌روح و گران‌سنگ و قوىدل هما پر گورتك شهباز پرواز * نكويى سخت‌رگ محكم مفاصل به گاه حملهء او چرخ ساكن * به وقت پويهء او برق كاهل به پاى باره بنوشتم فيافى * بكام اسب بسپردم مراحل به چشم آمد بيابانى مرا ژرف * هلاكت‌خيز و سهم‌انگيز و هايل