تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 487

مساهمون:

ص٤٨٧
علم است بساط مير فرخ‌فر * داراست جلالت سليمان را يا للعجب از وقار او گويى * شاهين شكند به چرخ ميزان را شد شاهسوار عرصهء معنى * چون زين به سخن نهاد يك ران را از خدمت او شرف بجو كز خضر * بايد پرسيد آب حيوان را چون ساز سخنورى كند طبعش * در رقص آرد اديب شروان را گر زان كه ز رودكى برآمد نام * اندر دوسه بيتى آل سامان را وز مدحت عنصرى شد ار پيدا * شهرت محمود زابلستان را از نامه نموده ميرما نامى * نام سه چهار دوده سلطان را گيتى شد روضة الصفا تا او * تاريخ نگاشت آل خاقان را او را بگزيد شه در اين خدمت * چون زادهء يزدگرد نعمان را كس نامده در سخن چنو هرچند * شهرت به سخنورى فراوان را بسيار ستاره بر فلك ليكن * قدر دگر آفتاب تابان را او مصحف ايزد است و قرآنش * مانند به رتبه خاج رهبان را

فى الحكمة و الموعظه

چرا چون كودكان با خاك نخوت مىكنى بازى * اگر مردى بكش زين خاكبازى دست مردآسا مگو با هركس اسرار يقين را غير صاحبدل * كه جز آدم نيابد كس رموز علم الاسماء بخوان اندر دبستان الهى حكمت معنى * كه رشك آرد به داناييت جان بو على سينا ز كثرت شو برى وحدت گزين زيراكه در وحدت * خداوند جهان را شد صفت يكتاى بىهمتا به شهرستان جان از ملك تن چون بخردان رونه * كه گر كفرى شوى ايمان و گر پيرى شوى برنا