علم است بساط مير فرخفر * داراست جلالت سليمان را
يا للعجب از وقار او گويى * شاهين شكند به چرخ ميزان را
شد شاهسوار عرصهء معنى * چون زين به سخن نهاد يك ران را
از خدمت او شرف بجو كز خضر * بايد پرسيد آب حيوان را
چون ساز سخنورى كند طبعش * در رقص آرد اديب شروان را
گر زان كه ز رودكى برآمد نام * اندر دوسه بيتى آل سامان را
وز مدحت عنصرى شد ار پيدا * شهرت محمود زابلستان را
از نامه نموده ميرما نامى * نام سه چهار دوده سلطان را
گيتى شد روضة الصفا تا او * تاريخ نگاشت آل خاقان را
او را بگزيد شه در اين خدمت * چون زادهء يزدگرد نعمان را
كس نامده در سخن چنو هرچند * شهرت به سخنورى فراوان را
بسيار ستاره بر فلك ليكن * قدر دگر آفتاب تابان را
او مصحف ايزد است و قرآنش * مانند به رتبه خاج رهبان را
فى الحكمة و الموعظه
چرا چون كودكان با خاك نخوت مىكنى بازى * اگر مردى بكش زين خاكبازى دست مردآسا
مگو با هركس اسرار يقين را غير صاحبدل * كه جز آدم نيابد كس رموز علم الاسماء
بخوان اندر دبستان الهى حكمت معنى * كه رشك آرد به داناييت جان بو على سينا
ز كثرت شو برى وحدت گزين زيراكه در وحدت * خداوند جهان را شد صفت يكتاى بىهمتا
به شهرستان جان از ملك تن چون بخردان رونه * كه گر كفرى شوى ايمان و گر پيرى شوى برنا