تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 486

مساهمون:

ص٤٨٦
سرمه در چشم كشد بار دگر نرگسكا * مشك بر زلف زند بار دگر نسترنا ابر بارنده گهر بارد هردم گويى * كه فرود آيد از آن قرطهء در عدنا گرنه مانند كليسا شده گلزار ز چيست * كه چكاوك شده خنياگر و ناقوس زنا گل صدپاره به زندان چمن دانى چيست * يوسفى كش بدريدند به بر پيرهنا شاخ گركان جواهر نه چرا هردم از آن * گاه پيروزه همىرويد گه بهرمنا خار و گل را به كنار آرد و بيچاره هزار * زار نالد همه با زمزمهء خاركنا همه زنگار دهد سبزه به كوه و صحرا * همه شنگرف دهد لاله به كشت و دمنا گه به شنگرف و به زنگار فتد حاجت خلق * گو بيا و ببر اين هر دو به خروار و منا

هم تخلص به مدح حضرت امير المؤمنين على ( ع )

الا يا عنبرافشان زلف مشك‌آميز دلدارا * كه هم با فتنه‌اى دمساز و هم با كينه‌اى يارا سليل درع داودى خليل نار نمرودى * نژاد عنبر و عودى سواد چين و تاتارا چرا يك دير بت كردى نهان در خود چو بتخانه * نديدى بهر خود گر بت‌پرستى را سزاوارا عجب دلبندى اى زنجير دل زيراكه در يك‌دم * هزاران دل ببندى برگشايى گر يكى تارا مرا گفتند بر اورنگ جم بنشست اهريمن * دلم باور نكرد از هيچ‌كس اين‌گونه گفتارا كنون چون ديدمت بر چهرهء جانان به دل گفتم * كه بر اورنگ جم بنشسته ديو اهرمن سارا تو تا چون ابر بهمن تيره‌اى اى طرهء دلبر * مرا از ديده اشك آيد بسان ابر آذارا سيه‌زلفا دل نمرود را مانى ولى بينم * چو ابراهيم بن آزر تو را پيوسته در نارا نگشتى گر تو ترسا در كليساى رخ جانان * بديد آيد چرا مانند ترسا از تو زنارا

درين قصيده فقير مؤلف رضا قلى المتخلص به هدايت را ستوده‌ست

الهام خدا سزد سخن‌دان را * تا مدح كند رضا قلى خان را فرهنگ خرد كه نام ميمونش * برهان هدايت است ايمان را يكتا گهر وجود مسعودش * شد زيب صدف چهار اركان را گو بر سخنش خرد گشايد چشم * تا بيند محكمات فرقان را