سرمه در چشم كشد بار دگر نرگسكا * مشك بر زلف زند بار دگر نسترنا
ابر بارنده گهر بارد هردم گويى * كه فرود آيد از آن قرطهء در عدنا
گرنه مانند كليسا شده گلزار ز چيست * كه چكاوك شده خنياگر و ناقوس زنا
گل صدپاره به زندان چمن دانى چيست * يوسفى كش بدريدند به بر پيرهنا
شاخ گركان جواهر نه چرا هردم از آن * گاه پيروزه همىرويد گه بهرمنا
خار و گل را به كنار آرد و بيچاره هزار * زار نالد همه با زمزمهء خاركنا
همه زنگار دهد سبزه به كوه و صحرا * همه شنگرف دهد لاله به كشت و دمنا
گه به شنگرف و به زنگار فتد حاجت خلق * گو بيا و ببر اين هر دو به خروار و منا
هم تخلص به مدح حضرت امير المؤمنين على ( ع )
الا يا عنبرافشان زلف مشكآميز دلدارا * كه هم با فتنهاى دمساز و هم با كينهاى يارا
سليل درع داودى خليل نار نمرودى * نژاد عنبر و عودى سواد چين و تاتارا
چرا يك دير بت كردى نهان در خود چو بتخانه * نديدى بهر خود گر بتپرستى را سزاوارا
عجب دلبندى اى زنجير دل زيراكه در يكدم * هزاران دل ببندى برگشايى گر يكى تارا
مرا گفتند بر اورنگ جم بنشست اهريمن * دلم باور نكرد از هيچكس اينگونه گفتارا
كنون چون ديدمت بر چهرهء جانان به دل گفتم * كه بر اورنگ جم بنشسته ديو اهرمن سارا
تو تا چون ابر بهمن تيرهاى اى طرهء دلبر * مرا از ديده اشك آيد بسان ابر آذارا
سيهزلفا دل نمرود را مانى ولى بينم * چو ابراهيم بن آزر تو را پيوسته در نارا
نگشتى گر تو ترسا در كليساى رخ جانان * بديد آيد چرا مانند ترسا از تو زنارا
درين قصيده فقير مؤلف رضا قلى المتخلص به هدايت را ستودهست
الهام خدا سزد سخندان را * تا مدح كند رضا قلى خان را
فرهنگ خرد كه نام ميمونش * برهان هدايت است ايمان را
يكتا گهر وجود مسعودش * شد زيب صدف چهار اركان را
گو بر سخنش خرد گشايد چشم * تا بيند محكمات فرقان را