در اين مقام كه گويى بهشت از آن عكسى است * من اوفتاده در آن همچو عاصىيى به سقر
انيس قومى و قومى كه كينه را مركز * جليس جمعى و جمعى كه فتنه را مصدر
همه چو غول به بيغولها گزيده مقام * همه چو ديو به كهسارها گرفته مقر
به كيش جمله كشيش و به ريش جمله چو تيس * به فهم جمله چو گاو و به عقل جمله چو خر
همه نتيجهء فتنه همه نوادهء ظلم * همه نبيرهء كينه همه نژادهء شر
به صانع صور ايشان نىاند زادهء انس * به خالق بشر اينان نىاند نسل بشر
و له ايضا
دوش كه از لعب چرخ آينه تمثال * جانب مغرب گشود مرغ سحر بال
تارك گردون ز لعل كوكب رخشان * گرزن جم را شبيه و افسر چيپال
زادهء سبط نبى على كه ز رفعت * نه فلكش پردهاى ز خرگه اجلال
مروحهء خادمانش اجنحهء روح * مضجعهء چاكرانش شهپر ميكال
در ازل از فطرتش نگشتى باعث * تا ابد آدم بدى سلالهء صلصال
و له
طبع من اى آز را به حيرت مرهون * اى همه در بند آنكه اين چه و آن چون
از نى كلكت به گاه مدحت و شنعت * در دم نطقت به وقت حيله و افسون
بال ملك بسپرد نواحى گيتى * فلس سمك بگذرد ز ذروهء گردون
مدح چو خواهى سرود مدح كسى گو * كز كف او شرمسار دجله و جيحون