تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 477

مساهمون:

ص٤٧٧

ذكر جمل و صفين و نهروان

چو بانو سوى بصره آمد فراز * بزرگان آن شهر هر سو فراز همه شهر در حكم و فرمان او * شده راست در عهد و پيمان او على نامداران بر خويش خواند * وزان كار با هريكى راز راند سراسر همه زير جوشن شدند * سپه جملگى آهنين تن شدند همىرفت منزل به منزل سپاه * پى نعلشان تاج خورشيد و ماه سوى كشور بصره آمد خبر * ز كار شهنشاه فيروزگر لب عذرخواهى گشودند باز * سوى دادگر داور بىنياز دو لشكر هم آخر برآمد ز جاى * غو كوس گرديد گردون‌گراى ز يك‌سو خداوند آن روزگار * ز يك‌سوى اهريمن آموزگار تو گفتى جهانى هويدا نبود * بجز گرز و شمشير پيدا نبود هم آخر به جيش زن آمد شكست * همه لشكر ديو و دد گشت پست چو آگاهى آمد سوى زشت ديو * كه فيروز گرديد كيهان خديو ز كين كشته شد طلحهء پيلتن * زبير گزين را زره شد كفن بغلتيد بر خاك ديو نژند * جهان شد ز فرياد او مستمند همه شاميان در خروش آمدند * ز گفتار شومش به جوش آمدند جهان گشت مانند دوزخ سياه * ز انبوه تازى و شامى سپاه به دشتى كه صفين بدى نام او * فرود آمد آن لشكر جنگجو چو آگاهى آمد به داراى دين * كه آن لشكر آمد بدان سرزمين شب و روز جايى سپه نارميد * چنين راند تا سوى صفين رسيد چو آگه شد اهريمن تيره‌راى * كه آمد در آن دشت جيش خداى پى جنگ جستن سپه ساز كرد * به يزدان در كينه را باز كرد چو شد آن دو صف اندر آن دشت راست * ز نه گنبد چرخ آواز خاست تو گفتى به روى زمين جا نبود * بجز ديو و دد هيچ پيدا نبود ز بس كشته افتاد در رزمگاه * نه در رزمگه بود راه سپاه