ذكر جمل و صفين و نهروان
چو بانو سوى بصره آمد فراز * بزرگان آن شهر هر سو فراز
همه شهر در حكم و فرمان او * شده راست در عهد و پيمان او
على نامداران بر خويش خواند * وزان كار با هريكى راز راند
سراسر همه زير جوشن شدند * سپه جملگى آهنين تن شدند
همىرفت منزل به منزل سپاه * پى نعلشان تاج خورشيد و ماه
سوى كشور بصره آمد خبر * ز كار شهنشاه فيروزگر
لب عذرخواهى گشودند باز * سوى دادگر داور بىنياز
دو لشكر هم آخر برآمد ز جاى * غو كوس گرديد گردونگراى
ز يكسو خداوند آن روزگار * ز يكسوى اهريمن آموزگار
تو گفتى جهانى هويدا نبود * بجز گرز و شمشير پيدا نبود
هم آخر به جيش زن آمد شكست * همه لشكر ديو و دد گشت پست
چو آگاهى آمد سوى زشت ديو * كه فيروز گرديد كيهان خديو
ز كين كشته شد طلحهء پيلتن * زبير گزين را زره شد كفن
بغلتيد بر خاك ديو نژند * جهان شد ز فرياد او مستمند
همه شاميان در خروش آمدند * ز گفتار شومش به جوش آمدند
جهان گشت مانند دوزخ سياه * ز انبوه تازى و شامى سپاه
به دشتى كه صفين بدى نام او * فرود آمد آن لشكر جنگجو
چو آگاهى آمد به داراى دين * كه آن لشكر آمد بدان سرزمين
شب و روز جايى سپه نارميد * چنين راند تا سوى صفين رسيد
چو آگه شد اهريمن تيرهراى * كه آمد در آن دشت جيش خداى
پى جنگ جستن سپه ساز كرد * به يزدان در كينه را باز كرد
چو شد آن دو صف اندر آن دشت راست * ز نه گنبد چرخ آواز خاست
تو گفتى به روى زمين جا نبود * بجز ديو و دد هيچ پيدا نبود
ز بس كشته افتاد در رزمگاه * نه در رزمگه بود راه سپاه