تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 476

مساهمون:

ص٤٧٦
به فرمانش حارث به ناورد تاخت * و ليكن پس از تاختن زهره باخت شهنشاه خندان بر او راند تيغ * درخشيد برقى تو گفتى ز ميغ بغلطيد بر خاك حارث نژند * به تكبير صوت على شد بلند ز سم ستوران تنش سوده شد * به خونش رخ خاك‌آلوده شد

ذكر قتل مرحب

چو مرحب برآمد ز جاى نشست * پى كينه جستن كمر تنگ بست به ميدان درآمد به مانند ديو * همه رزمگه شد ازو پرغريو به شه گفت كى كودك خردسال * كه گويى ندارم به گيتى همال هنوز از دهان آيدت بوى شير * به پيكار شيران شوى شيرگير بسر مرمرا چرخ بسيار گشت * بلرزيد ز آسيب من كوه و دشت ز حرفش بخنديد سالار دين * كه چندين چه بالى به خود اين‌چنين ندانى كه در رزمگه نره شير * نينديشد از حملهء گرگ پير ابا تيغ مرحب بيازيد دست * بزد بر سر خود و درهم شكست نيامد شهنشاه را زان گزند * ز دورويه شد بانگ لشكر بلند برافراشت چون شاه دين ذو الفقار * به كونين شد رستخيز آشكار چو تيغ دوسر بر سرش سودسر * تن بىسرش كرد جا در سقر تن باره و مرحب پيلتن * چو يك پشه‌اى سوخت بر بابزن جهان تيره شد بر سپاه يهود * برآمد ز گردنكشان زاه دود برانگيخت سالار دين‌بارگى * زمين شد چو سيماب يك‌بارگى به هر سو كه شه باره انگيختى * سر نامداران ز تن ريختى ستورش چو گرديد هامون‌نورد * نورديده شد گنبد لاجورد چو در حلقهء در درآورد دست * درافتاد در حلقهء مه شكست چنان شد به بالا در آهنين * كه شد حلقهء گوش چرخ برين بزرگان آن دز اسير آمدند * به دستش همه دستگير آمدند
مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 476 | رضا قليخان هدايت