به فرمانش حارث به ناورد تاخت * و ليكن پس از تاختن زهره باخت
شهنشاه خندان بر او راند تيغ * درخشيد برقى تو گفتى ز ميغ
بغلطيد بر خاك حارث نژند * به تكبير صوت على شد بلند
ز سم ستوران تنش سوده شد * به خونش رخ خاكآلوده شد
ذكر قتل مرحب
چو مرحب برآمد ز جاى نشست * پى كينه جستن كمر تنگ بست
به ميدان درآمد به مانند ديو * همه رزمگه شد ازو پرغريو
به شه گفت كى كودك خردسال * كه گويى ندارم به گيتى همال
هنوز از دهان آيدت بوى شير * به پيكار شيران شوى شيرگير
بسر مرمرا چرخ بسيار گشت * بلرزيد ز آسيب من كوه و دشت
ز حرفش بخنديد سالار دين * كه چندين چه بالى به خود اينچنين
ندانى كه در رزمگه نره شير * نينديشد از حملهء گرگ پير
ابا تيغ مرحب بيازيد دست * بزد بر سر خود و درهم شكست
نيامد شهنشاه را زان گزند * ز دورويه شد بانگ لشكر بلند
برافراشت چون شاه دين ذو الفقار * به كونين شد رستخيز آشكار
چو تيغ دوسر بر سرش سودسر * تن بىسرش كرد جا در سقر
تن باره و مرحب پيلتن * چو يك پشهاى سوخت بر بابزن
جهان تيره شد بر سپاه يهود * برآمد ز گردنكشان زاه دود
برانگيخت سالار دينبارگى * زمين شد چو سيماب يكبارگى
به هر سو كه شه باره انگيختى * سر نامداران ز تن ريختى
ستورش چو گرديد هاموننورد * نورديده شد گنبد لاجورد
چو در حلقهء در درآورد دست * درافتاد در حلقهء مه شكست
چنان شد به بالا در آهنين * كه شد حلقهء گوش چرخ برين
بزرگان آن دز اسير آمدند * به دستش همه دستگير آمدند