پس آنگاه آن شاه يزدانپرست * سوى ذو الفقار اندر آورد دست
تو گفتى كه دست جهانآفرين * ز قدرت برون آمد از آستين
چنان تيغ برداشت از تن سرش * كه بر تيغ بهرام خورد افسرش
دگرباره تيغ دوسر بر كشيد * پياده بدان سوى خندق رسيد
سه تن را بكشت و بيفكند پست * ز جنگاوران كس ز چنگش نرست
چو شيرى كه فيروز گردد به جنگ * پر از خون بر ويال و شمشير و چنگ
ز عمر و ز لشكر چو پرداخت شاه * بهسوى نبى كرد روى چو ماه
بيفكند در پيش شاه زمن * به پاى سليمان سر اهرمن
پيمبر چو آن ديد بس شكر كرد * كه اى پاك داناى دادار فرد
چنانش آفريدى كه خود خواستى * جهان را به فرّش بياراستى
ذكر غزوهء خيبر و قتل حارث
به خيبر چو از كار خير البشر * سوى خسرو خيبر آمد خبر
كه آمد نبى با سپاهى گران * كه آن را زمانه نداند كران
پراكنده لشكر همه گرد كرد * بياراست كار سپاه و نبرد
ز كوه و ز هامون برآمد خروش * زمين سربهسر گشت پولادپوش
در آن ملك بد هفت دز استوار * نديده چو آن هفت دز روزگار
به پيرامنش بد پرافشان عقاب * به دامانش دامنكشان آفتاب
چو بيننده كردى ز بالا نگاه * بدى دلو چرخ اوفتاده به چاه
يكى لشكر آمد ز دز سوى دشت * كه از گرد آنان فلك تيره گشت
پيمبر صف آراست از بهر جنگ * مكان و زمان بر صفش گشت تنگ
على چون برآمد به بالاى زين * عيان شد جلال جهانآفرين
پيمبر لوا را به دو داد و گفت * نهفته بسش رازهاى نهفت
روان شد على سوى ميدان كين * بباليد بر هفت گردون زمين
چو مرحب نگه كرد از بام دز * تبه يافت آغاز و انجام دز