تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 475

مساهمون:

ص٤٧٥
پس آنگاه آن شاه يزدان‌پرست * سوى ذو الفقار اندر آورد دست تو گفتى كه دست جهان‌آفرين * ز قدرت برون آمد از آستين چنان تيغ برداشت از تن سرش * كه بر تيغ بهرام خورد افسرش دگرباره تيغ دوسر بر كشيد * پياده بدان سوى خندق رسيد سه تن را بكشت و بيفكند پست * ز جنگاوران كس ز چنگش نرست چو شيرى كه فيروز گردد به جنگ * پر از خون بر ويال و شمشير و چنگ ز عمر و ز لشكر چو پرداخت شاه * به‌سوى نبى كرد روى چو ماه بيفكند در پيش شاه زمن * به پاى سليمان سر اهرمن پيمبر چو آن ديد بس شكر كرد * كه اى پاك داناى دادار فرد چنانش آفريدى كه خود خواستى * جهان را به فرّش بياراستى

ذكر غزوهء خيبر و قتل حارث

به خيبر چو از كار خير البشر * سوى خسرو خيبر آمد خبر كه آمد نبى با سپاهى گران * كه آن را زمانه نداند كران پراكنده لشكر همه گرد كرد * بياراست كار سپاه و نبرد ز كوه و ز هامون برآمد خروش * زمين سربه‌سر گشت پولادپوش در آن ملك بد هفت دز استوار * نديده چو آن هفت دز روزگار به پيرامنش بد پرافشان عقاب * به دامانش دامن‌كشان آفتاب چو بيننده كردى ز بالا نگاه * بدى دلو چرخ اوفتاده به چاه يكى لشكر آمد ز دز سوى دشت * كه از گرد آنان فلك تيره گشت پيمبر صف آراست از بهر جنگ * مكان و زمان بر صفش گشت تنگ على چون برآمد به بالاى زين * عيان شد جلال جهان‌آفرين پيمبر لوا را به دو داد و گفت * نهفته بسش رازهاى نهفت روان شد على سوى ميدان كين * بباليد بر هفت گردون زمين چو مرحب نگه كرد از بام دز * تبه يافت آغاز و انجام دز