ز كام و دهان آتش افروخته * سپهر و زمين را به هم سوخته
به ميدان پيمبر صفآراى شد * احد از صفش عرشپيماى شد
پر آزرم شد چهرهء ماه و مهر * خوى شرم بگرفت روى سپهر
جهان سربهسر دوزخآگين شده * پر از خنجر و گرز و زوبين شده
روان شد على سوى ميدان كين * فرا رفت ميدان ز عرش برين
به يك ضرب آن شاه در كارزار * تن طلحه و بارگى شد چهار
شهنشه خروشيد و تكبير گفت * ز صوتش نبى صوت يزدان شنفت
رسيد از نوايش نبى را به گوش * نداى جهانآفرين بىسروش
چو خالد در آن دره شد پايدار * سپاه نبى را شد از دست كار
زمانه پر از خنجر و تير شد * به يزدانيان اهرمن چير شد
فرشته زبون گشت از ديو زشت * سيه كرد دوزخ نگار بهشت
گرازان سوى حمزه وحشى دلير * شكار سگ هرزه شد شرزهشير
سوى حمزه افكند زوبين و تيغ * ملك بر فلك گفت كاوخ دريغ
شهنشه فتاد از بر زين به خاك * فلك شد پر از نالهء دردناك
ذكر غزوهء خندق
كنون بازگردم بدين داستان * كه بشنيدم از گفتهء باستان
كه مىكرد عمرو اندر آن كارزار * دمادم هماورد خود خواستار
چو روى على گشت تابان ز دور * همه رزمگه گشت لبريز نور
چو عمرو دلاور به دو بنگريست * بترسيد و لرزيد و بر خود گريست
بپژمرد چون بيد از باد دى * پياده شد و اسب خود كرد پى
دويد اهرمن سوى كيهان خديو * به جنگ سليمان روان گشت ديو
به فرق على تيغ آن نابكار * چو پيكان نمرود بر كردگار
ز بس گرد كز رزمگه بردميد * كسى آن دو تن را به ميدان نديد
همه بركشيده به كيوان غريو * كه فيروز بازآيد از رزم ديو