تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 474

مساهمون:

ص٤٧٤
ز كام و دهان آتش افروخته * سپهر و زمين را به هم سوخته به ميدان پيمبر صف‌آراى شد * احد از صفش عرش‌پيماى شد پر آزرم شد چهرهء ماه و مهر * خوى شرم بگرفت روى سپهر جهان سربه‌سر دوزخ‌آگين شده * پر از خنجر و گرز و زوبين شده روان شد على سوى ميدان كين * فرا رفت ميدان ز عرش برين به يك ضرب آن شاه در كارزار * تن طلحه و بارگى شد چهار شهنشه خروشيد و تكبير گفت * ز صوتش نبى صوت يزدان شنفت رسيد از نوايش نبى را به گوش * نداى جهان‌آفرين بىسروش چو خالد در آن دره شد پايدار * سپاه نبى را شد از دست كار زمانه پر از خنجر و تير شد * به يزدانيان اهرمن چير شد فرشته زبون گشت از ديو زشت * سيه كرد دوزخ نگار بهشت گرازان سوى حمزه وحشى دلير * شكار سگ هرزه شد شرزه‌شير سوى حمزه افكند زوبين و تيغ * ملك بر فلك گفت كاوخ دريغ شهنشه فتاد از بر زين به خاك * فلك شد پر از نالهء دردناك

ذكر غزوهء خندق

كنون بازگردم بدين داستان * كه بشنيدم از گفتهء باستان كه مىكرد عمرو اندر آن كارزار * دمادم هماورد خود خواستار چو روى على گشت تابان ز دور * همه رزمگه گشت لبريز نور چو عمرو دلاور به دو بنگريست * بترسيد و لرزيد و بر خود گريست بپژمرد چون بيد از باد دى * پياده شد و اسب خود كرد پى دويد اهرمن سوى كيهان خديو * به جنگ سليمان روان گشت ديو به فرق على تيغ آن نابكار * چو پيكان نمرود بر كردگار ز بس گرد كز رزمگه بردميد * كسى آن دو تن را به ميدان نديد همه بركشيده به كيوان غريو * كه فيروز بازآيد از رزم ديو