تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 473

مساهمون:

ص٤٧٣
برآمد چو شمشير شه از نيام * فكند از كف خويش خورشيد جام فرو رفت در آب گوى زمين * فرا رفت خاك از سپهر برين علم شد چو بىپرده آن دست و تيغ * جهاندار گفت از دو گيتى دريغ به دونيمه شد از سربارگى * وليد دلاور به يك‌بارگى جهان پر ز آواز تكبير شد * خروش يلان بر مه و تير شد خروشيدن ناى و سرغين و كوس * گذشت از بر گنبد آبنوس چو بر گرد شه گرد شد آن سپاه * به تنها ميان سپه ماند شاه پر از گرد شد دامن آفتاب * نهان گشت خورشيد اندر حجاب درافتاد در بحر توحيد شور * به ظلمت نهان گشت درياى نور چنان برخروشيد شير خداى * كه گفتى خدا گشت رزم‌آزماى به هر سو كه تازيد از هر كران * ز رزمش رميدند رزم‌آوران ز بس تيغ او از تن افكند سر * همه دشت ميدان سرآورد بر

ذكر غزوهء مشهور به احد

مغنى دگر نغمه‌اى ساز كن * به ياران ازين پرده آواز كن كه سفيان چو بگريخت از رزمگاه * هراسان سوى مكه پيمود راه چو از كار ماتم بپرداختند * ز نو هركسى چاره‌اى ساختند نمودند بند كمربند تنگ * سراسر گزيدند پيكار جنگ چو يك هفته بگذشت با بانگ ناى * به هشتم برآمد غو كره ناى هرآن‌كس كه بر آن سپه بنگريست * پر از درد بر خاك يثرب گريست يكى لشكر آمد ز يثرب برون * كه از رشك شد چشم مه پر ز خون دو بهره چو زان تيره‌شب درگذشت * به ناگه شب تيره چون روز گشت غو ديده‌بان آمد از پاسگاه * به جيش پيمبر كه آمد سپاه ز نوك سنانها و از برق تيغ * فروزان شد اندر هوا تيره ميغ تو گفتى ز هر سو بسى اژدها * سراسيمه از بند گشته رها