برآمد چو شمشير شه از نيام * فكند از كف خويش خورشيد جام
فرو رفت در آب گوى زمين * فرا رفت خاك از سپهر برين
علم شد چو بىپرده آن دست و تيغ * جهاندار گفت از دو گيتى دريغ
به دونيمه شد از سربارگى * وليد دلاور به يكبارگى
جهان پر ز آواز تكبير شد * خروش يلان بر مه و تير شد
خروشيدن ناى و سرغين و كوس * گذشت از بر گنبد آبنوس
چو بر گرد شه گرد شد آن سپاه * به تنها ميان سپه ماند شاه
پر از گرد شد دامن آفتاب * نهان گشت خورشيد اندر حجاب
درافتاد در بحر توحيد شور * به ظلمت نهان گشت درياى نور
چنان برخروشيد شير خداى * كه گفتى خدا گشت رزمآزماى
به هر سو كه تازيد از هر كران * ز رزمش رميدند رزمآوران
ز بس تيغ او از تن افكند سر * همه دشت ميدان سرآورد بر
ذكر غزوهء مشهور به احد
مغنى دگر نغمهاى ساز كن * به ياران ازين پرده آواز كن
كه سفيان چو بگريخت از رزمگاه * هراسان سوى مكه پيمود راه
چو از كار ماتم بپرداختند * ز نو هركسى چارهاى ساختند
نمودند بند كمربند تنگ * سراسر گزيدند پيكار جنگ
چو يك هفته بگذشت با بانگ ناى * به هشتم برآمد غو كره ناى
هرآنكس كه بر آن سپه بنگريست * پر از درد بر خاك يثرب گريست
يكى لشكر آمد ز يثرب برون * كه از رشك شد چشم مه پر ز خون
دو بهره چو زان تيرهشب درگذشت * به ناگه شب تيره چون روز گشت
غو ديدهبان آمد از پاسگاه * به جيش پيمبر كه آمد سپاه
ز نوك سنانها و از برق تيغ * فروزان شد اندر هوا تيره ميغ
تو گفتى ز هر سو بسى اژدها * سراسيمه از بند گشته رها